|
.:. وبلاگ شخصي اميرحسين كهن پور .:. خاطرات، نوشته ها، تجربيات، تفكرات، عقايد و مطالب مورد علاقه .:. |
روزهای آرام و متفاوت با گذشته ایست این روزها! یه مدته همه چیز عادی و طبیعی شده و این خوبه. تغییر آنی و عجیبی دو رو برم نیست همه چیز و همه کس در صلحه و نه کسی ازم شکایت داره و نه من کاری به کار کسی. مدتیه دور و بر درس نرفتم ولی مطمئنم که به موقعش میرم و مطمئنم این ترم مشکلاتم کمتره و موفقیتم بیشتر چون آرامش نسبی خوبی دارم. اما جالب تر اینه که بین این همه روند معمولی خودم بیشتر از همه چیز تغییر کردم اما نه علتشو می دونم و نه نحوشو، ولی هر چی که هست رضایت بخش بوده. مثل این که پوست عوض کردم و چهره ی قبلی رو سوزوندم گذاشتم کنار ...
فراموش کردن همیشه لذت بخش نیست! بیخیالی همیشه خوب نیست! بی توجهی گاهی به آدم ضرر می رسونه! همه ی اینا رو کاغذ می تونن یه چیزهایی بگن و ثابت کنن ولی در عمل می بینیم که دور بودن از هیاهو ها و تلاش در فکر کردن به خود، نتيجه ی توجه نکردن به موارد بالاست. نمی دونم چرا ولی خلاف اکثر مواقع حوصله ندارم که با دلیل و منطق بشینم بگم که چرا اینا الان جواب نمی ده! فقط می دونم که اینجور هست ...
این ترم تاریخ خیلی جذاب تره چون هم واحدام بیشتره و روزای بیشتری از هفته تو بخشم و هم یه استاد جالب پیدا شده: دکتر ندیم. یه آدم فوق العاده باهوش و با سواد. فرصت عالی ای هست که بتونم از این آدم استفاده کنم. از اون مدل آدما که دوست دارم: حواس جمع، منطقی، تا حدی بیخیال، شوخ و از همه مهم تر بی تعارف. این آخری خیلی مهمه! کلا از آدمایی که باهام تعارف دارن و صاف و پوست کنده حرفشونو نمی زنن خوشم نمیاد. اصلا جالب نیست که آدما اون چیزی که واقعا هست رو بهم نگن چون بنا به مصلحت و یه سری دلایل محافظه کاری عدم صداقت حودشونو توجیه می کنن.
تغییرات جدید و سیری که تو دانشگاه دارم الان در مرحله ی سوم هست و مورد علاقم هم هست و اصلا دوست ندارم عوض شه چون حقیقتا نیازی نیست. روابط با استادا و دانشجوها خوبه و همین که کسی بی جهت بهم گیر نمی ده کافیه. فقط زیادی کلاسا و کمبود وقت یه کم اذیت کننده است که با تغییر ساعت خواب همینم خنثی شده. تو خونه هم که از این ایده آل تر نمی شه و همین که ازم قلبا راضی ان یه دنیاست. در یک کلام میشه گفت گاهی گذاشتن تصویر گذشته یه اشتباست و گاهی یه موفقیت اما نکته در اینه که من سوزاندن تصویر گذشته رو در حال حاضر یه موفقیت می دونم چراکه:
This moment is perfect and This is the best feeling !

جرج اورول نویسنده ی بریتانیایی در سال ۱۹۴۵ در داستان مزرعه ی حیوانات با زیرکی انقلاب بلشویک ها را در روسیه در ۱۹۱۷ ترسیم کرد و من نیز آن را به همین سبک به انقلاب ۱۹۷۹ ایران مرتبط می کنم تا بیش از پیش به انحراف انقلاب سی سال پیشمان پی ببریم:
در این داستان حیوانات مزرعه ی مارنر علیه مالک آن آقای جونز انقلاب می کنند و اداره ی مزرعه را به دست می گیرند. انقلابی که رهبر آن خوک ها بودند و در انتهای کار دیده می شود که ساده ترین و پایه ای ترین اصول این انقلاب چگونه به دست رهبر آن ها نقض می شود! دغدغه ی اصلی آن دوره حضور و گسترش کمونیست ها در دنیا بودند (البته از نگاه کاپیتالیسم غرب) و به همین جهت این داستان را به انقلاب کمونیست ها و رهبری لنین نسبت داده اند. قابلیت این داستان در این است که هر یک از انسان ها می توانند در مکان ها و زمان های مختلف، شکست اهداف انقلابی شان را به این داستان تشبیه کنند. در این داستان میجر پیر خوکی که پیش از انقلاب از دنیا می رود و ایدئولوژی انقلاب را طرح ریزی می کند که می تواند با آیت الله خمینی و یا لنین مقایسه شود. گرچه این دو پس از انقلاب هایشان نیز زنده بودند ولی میجر پیر خیر! جانشینان میجر دو خوک بودند به نام های ناپلئون و اسنوبال که همواره با هم اختلاف نظر داشتند و این می تواند نمادی از چپ و راست در ایران باشد. در همان زمان که هر دو خوک در اداره ی مزرعه با هم همکاری داشتند، برابری همه ی حیوانات که از جمله اصول اساسی مزرعه کم کم نقض می شود و خوک ها امتیازات ویژه ای برای خود تدارک دیدند. جنگ هایی که مزرعه با پیشینیان مزرعه داشت می تواند نمادی از جنگ های ایران با عراق و مجاهدین خلق باشد. کنار رفتن تدریجی خوک های مخالف ناپلئون را می توان سرآغاز مستبد شدن وارثین انقلاب دانست.

تشابه باورنکردنی داستان با انقلاب ایران، کنار رفتن آیت الله منتظری درست مثل کنار رفتن اسنوبال است. اسنوبال و ناپلئون همواره در ساخت آسیاب با هم اختلاف نظر داشتند که در اصل نیز ایده ی اسنوبال بود. پس از به کنار گذاشتن اسنوبال که همانند یک عملیات کودتا مانند بود، ناپلئون طرح ساخت آسیاب را به نام خود کرد و مرحله مرحله و روز به روز، چهره ی اسنوبال نزد حیوانات مزرعه تخریب شد تا جایی که او را خائن قلمداد می کردند و تمامی مشکلات مزرعه را به اسنوبال و تحریکات خارج از مزرعه نسبت می دادند. (اسنوبال نیز تا پایان داستان به عرصه قدرت بازنگشت که نگشت!) در ایران نیز اساسا طرح ولایت فقیه پس از آیت الله خمینی، به آیت الله منتظری باز می گردد در حالی که ولی فقیه کنونی آیت الله خامنه ای است! آیت الله منتظری از جمله قوی ترین کتابها را راجع به نظریه ولایت فقیه تحت عنوان « الدراسات فی ولایة فقیه » نوشته است. حال چه می شود که پس از سخنرانی ۱۳ رجب سال ۷۶ عده ای از عناصر وابسته به حکومت او را ضد ولایت فقیه می خوانند! کشتن مشکوک برخی خوک های مخالف ناپلئون را می توان نمادی از قتل های زنجیره ای دانست که توسط سگ های وحشی وابسته به ناپلئون صورت می گیرد. سگ هایی که حتی در روزهای نخست انقلاب وجود نداشتند. سگ هایی که مشابه عناصر اطلاعات و تندرو هایی چون انصار حزب الله عمل می کنند و رعب و وحشت را در جای جای مزرعه ایجاد می کنند. گوسفندان این مزرعه که در هر شرایطی سخنان رهبران مزرعه را می پذیرند و پیرو آنها هستند نماد مردم ساده لوحی هستند که در ایران سخنان آیت الله خامنه ای را بی چون و چرا می پذیرند و هر اقدام نادرست حکومت را توجیه می کنند.
یکی دیگر از جالب ترین بخش های این داستان تفاسیر مختلف از اصول اولیه در مشروعیت دادن به قانون گریزی های ناپلئون است. ناپلئون به راحتی با انسان ها تجارت می کنند، در خانه ی جونز اقامت می گزیند و برابری را که مهم ترین اصل قانون انقلاب بود را از بین می برد. آمار و ارقام دروغین نیز از جمله ترفندهایی است که کسی در حکومت با مدرک و سند نتواند اعتراض قانونی کند. اتفاقاتی که در این روزهای ایران کم نست! کافی است تفسیر اصل ۴۴ قانون اساسی ایران را با عین جملات اصل ۴۴ مقایسه کنیم چه برسد به اجرایی کردن ان. آنچه که حال و روز مزرعه را در دوره ی دیکتاتوری ناپلئون بیش از پیش به حال و روز امروز ایران نزدیک جلوه می دهد اعترافات حیواناتی است که علیه خود مسایلی را تایید می کنند که نه با عقل جور در می آید و نه با منطق! چگونه حیوانی که تا به حال از مزرعه خارج نشده است برای اسنوبال جاسوسی می کرده است؟! بیان این جملات علیه خود با چه استدلالی ممکن است؟ اعترافات در ایران ۸۸ نیز به همان اندازه عجیب و غیر قابل قبول است. کشتارهای زیاد در ایران ۸۸ و مزرعه پس از قدرت گرفتن استبداد، نشان از فراموش شدن اهداف اولیه ی انقلاب است. اهدافی که در انقلاب اکتبر روسیه نیز کاملا از یاد رفتند و در طی آن استالین بسیاری را فقط به خاطر مخالفتشان از بین برد.

دادگاه های استالین، اعترافات جناح اصلاح طلب، کنار رفتن اسنوبال طی یک کودتا، تخريب چهره ی اسنوبال از انقلابیون و نظریه پردازان نزد حیوانات، بوجود آمدن تشریفات برای ناپلئون، تک صدایی در حکومت ایران، مذاکرات استالین با هیتلر و جنگ با او در آینده، عوض کردن قوانین اولیه در مزرعه، بازنگری قانون اساسی پس از مرگ آیت الله خمینی و ... همه و همه تشابهات این داستان هاست. تشابهاتی که باید ما را به تفکر در آن ها وا دارد تا جریانات حال حاضر در کشورمان را بهتر درک کنیم. اکنون به ذکر دو نکته ی قابل تامل اشاره می کنم: وجو دو شخصیت باکسر و بنیامین در داستان شاید به آن اندازه و به راحتی به شرایط امروز شبیه نباشند. باکسر عنصری کاری است که بی وقفه برای ناپلئون کار می کند و در نهایت پس از ناتوان شدن بز اثر کثرت کار، ناپلئون او را با بی شرمی به انسان ها واگذار می کند. بنیامین نیز الاغی است که چه در دوره ی میجر پیر و چه در عصر سنوبال و ناپلئون و چه در دوره ی دیکتاتوری ناپلئون همواره با سکوت خود و عدم موضع گیری خو فضا را برای ظلم باز می گذارد. او هرگز انقلابیون را حمایت نکرد و تنها زمانی از روند خود پشیمان شد که دیگر تلاشی به ثمر نمی نشست. جایی که خوک ها با انسان ها تجارت می کردند، ورق بازی می کردند، مشروب می خوردند، بر روی تختخواب انسان ها می خوابیدند و ... . دیگر نیازی نبود که حیوانات ناراضی را با این گفته قانع کرد که « مسلما شما دوست ندارید جونز دوباره بازگردد » چراکه همه چیز مشخص بود و تردیدی در آرایش جدید ظلم در لباس انقلاب نبود! این باید درسی باشد برای کسانی که در مقابل ظلم سکوت می کنند و نظراتشان را برای خود نگه می دارند. بالاخره روزی پشیمان خواهند شد! و اما باکسر نمادی از عناصر مفید در جبه ی استبداد است. عناصری که ذاتا بد نیستند، قوه ی تفکر دارند اما به سبب تعصب و مسخ شدن، حقیقت را نمی پذیرند. عناصری که باید بدانیم در صورت پیروزی علیه دیکتاتور نباید از آنان انتقام جویی کرد. چیزی که هنوز در ایران رخ نداده ولی من آن را پیش بینی می کنم و به پیروزمندان این هشدار را می دهم که از آغاز اشتباه گذشتگان را تکرار نکنند.
این داستان تداعی گر انقلاب هایی است که در آغاز شکست می خورند ولی اعتراف به شکست نمی کنند بلکه در لباس دروغ و ریا تلاش می کنند خود را پیروز نشان دهند و شرایط را بهتر از قبل. تلاش می کنند حکومت خود را بدون مخالف نشان دهند و عوام را فریب دهند تا به خود مشروعیت ببخشند. آنها سخت تر و دشوارتر شکست می خورند و البته با سلاح خود یعنی انقلاب نیز از بین می روند. چراکه حداقل خودشان یکبار تجربه ی انقلاب را دارند و بهتر از قبلی ها می دانند که با انقلابیون باید چگونه رفتار کنند. پس برای آزادی خواهان کار دشوارتر خواهد بود. در پایان به زیباترین و معناگرا ترین جمله ی کتاب اشاره می کنم که چگونگی انحراف اصول اولیه ی انقلاب ها را به وضوح نشان می دهد و همه ی تفاسیر بالا را در خود خلاصه می کند:
« همه ی حیوانات برابرند ولی برخی برابر ترند! »

***
مطالبی که در چهارشنبه شبی از آخرین روزهای مهر ۸۸ نوشتم پس از یک هفته ی خسته کننده ... هفنه ای که مشابه آن در آینده هم زیاد تکرار خواهد شد. موقع نوشتن، موسیقی زیبا و قدیمی قشنگی تو گوشم تکرار می شد که حیفم میاد نذارمش اینجا برا دانلود چون واسه ساعت های آرامش بخش نیمه شب واقعا دلچسبه! تصاویری هم که می بینید نیازی به توضیح ندارن و بخوبی واقعیت ها رو در خود نشون می دهند. اما سوالی که جدا راجع به این بحث برای من بدون پاسخ مانده اینه که کدام حالت بهتره؟ انقلاب نکردن و ادامه ی روندی که شاید در آینده به تدریج رو به پیشرفت باشه یا تجربه کردن تلخ یک شکست در انقلابی که امیدها و آرزوهای زیادی باعث پیروزی اون شده بودن؟
تن آدمی شریف است بجان آدمیت - نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی - چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد - که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی - که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد - همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند - بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو زپای بند شهوت - بدرآی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم - هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
***
اشعار زیبای سعدی و بیت های بالا منو فارغ می کنه از نوشتنای زیاد و مستقیم. خلاصه و تاثیر گذار! سه هفته گذشته و روند کلی ثابته با اندکی تفاوت. ترم ۵ داشنگاه به نظرم جالب ترین ترم از آب در بیاد که میتونه دو جهت کاملا مجزا رو در دو جنبه ی کاملا متفاوت داشته باشه! در ضمن از نظر درسی هم خیلی جالب خواهد شد بخضوص با توجه ۲۴ ساعت گذشته! محمدجواد که دکترا قبول شد و این جز یکی از بهترین خبرهای این یکی دو سال اخیر بود. ما همچنان منتظریم که ببینیم يكي از باهوش ترین آدمايي كه تو عمرم تا حالا ديدم، و دیگه به وبلاگش هم سر نمی زنه، کی می خواد یه سری به شیراز بزنه و پینتوریکیو رو ببینه یا بهتره راجع به جواد بگم کی میخواد دبلاوسینگ (Debelausing) رو ببینه! خلاصه تبریک می گم و دوست دارم اون حداقل ایراداتتم برطرف کنی چون میتونی بهترین باشی. حیفم میاد این جمله ای که گفتی و خیلی خوشم اومد ازش رو تو وبلاگم نذارم و الان بهترین موقع هست: « هیچ تحسین، تمجید و قدرشناسی برتر از این نیست که شخصی محسود دیگران قرار گیرد. »


به به عجب املتی! البته اگه واقعا بشه اسمشو املت گذاشت
!!!
یه تجربه ی کاملا جالب در روزی که فقط یه نفر تو خونه و اون کسی نبود جز پينتوريكيوي پرشيا
! ناهار رو با هله هوله گذرونديم ولي موقع شام ديگه نشد دووم بيارم و مجبور شدم که آشپزي رو با هر امکاناتی که در دسترس بود، انجام بدم. براي اولين بار در زندگي
! البته اين هفته چندين اولين بار ديگه هم رخ داد مثلا اولين بار كه تو عمرم ظرف شستم يا اولين بار كه تولد يكي از دوستام (عباس) تو خونه ي خودمون بود يا اولين بار كه از نزديك باز كردن در بدون كليد رو ديدم و ...
قبل از شروع كلي فكر كردم كه همه چيز كامل باشه و موقع پختن يادم به چيزي نيفته! خوشبختانه اين قسمت همين گونه پيش رفت
. پس از خرد كردن چيزاي لازم و آماده سازي مقدمات براي شروع پخن با يه سوال كاملا بنيادي مواجه شدم!
وقتي ماهي تابه رو گاز هست چجور ميشه تخم مرغ خام رو شكوند و توش انداخت بدون حروم كردن چيزي و افتادن ذره اي پوست تخم مرغ در ماهي تابه
؟!!
اين قسمت رو نمي دونم چجور رد كردم فقط تنها چيزي كه يادمه اينه كه دو تا تيكه پوست رو در حين پختن با هزار بدبختي بيرون آوردم
!!! البته بعد فهميدم كه راه هاي خيلي ساده تري هم هست و اينكه بيشتر خود مواد غذايي آشپزي مي كنن تا ما و اگه تلاش نمي كردم املت كامل مخلوط بشه آخر كار همه ي تخم مرغ ها وسط جمع نمي شد و همه چيز به هم مي چسبيد و بهتر هم مخلوط مي شد و زيرش چرب و روش انقدر خشك نمي شد ... ![]()
به هر حال تجربه جالبي براي من بود در روزي هيچ چي گير نميومد تو يخچال جز كلي آبميوه و كاكائو تو يخچال و تعدادي تخم مرغ! شايد قيافه ي املت خيلي شبيه به پيتزا شده باشه ولي مطمئنا مزه اش با اون يه دنيا فاصله داره ولي برا اينكه ريا نشه نمي گم كدومش خوشمزه تر هست
. البته اين شكست در آشپزي منو مايوس نكرد بلكه انگيزه هامو بيشتر كرد براي دفعات بعد. احتمالا دست پخت بعديمو فقط خودم نخورم و بقيه هم مشتاق باشن بخورن (از همين الان نام نويسي ميشه برا غذاي بعدي
) تا ثابت كنم يه بار تجربه هم برام كافيه تا همه چيز دستم بيام و بتونم بهترين باشم ... ![]()
شيوا نظر آهاري، فعال حقوق بشر و كوشنده حقوق زنان سرانجام پس از تحمل سه ماه و 8 روز بازداشت غيرقانوني حکومت ایران، چهارشنبه شب در نخستین روز پاییز ۸۸ با قيد وثيقه آزاد شد. وثیقه ای که در ابتدا ۵۰۰ میلیون تومان بود اما با تلاش های زیادی به ۲۰۰ میلیون تومان کاهش پیدا کرد. به گزارش كميته گزارشگران حقوق بشر، در حالی که از حدود ساعت 5 بعد ازظهر عدهای از فعالان سیاسی و مدنی در نزدیکی زندان اوین به انتظار وی ایستاده بودند، سرانجام پس از 4 ساعت انتظار شیوا آزاد شد.
شيوا، اولين فعال حقوق زنان بود كه بلافاصله پس اعلام نتايج انتخابات و آغاز اعتراضات مردمي از ظهر روز يک شنبه، ٢٤ خرداد ماه، توسط نيروهاي اطلاعاتي در محل کار خود بازداشت شد. از جمله دلایل دستگیری او عضویت در شورای دفاع از حق تحصیل و نیز کمپین یک میلیون امضا بود که هنوز این کمپین نتوانسته هدف خود را محقق سازد. هدفی که تندورهای دینی بیشترین مخالفین آن به شمار می روند!
البته شب پيش از دستگیری او نيز، حدود ساعت ١ بامداد، ماموران وزارت اطلاعات بدون اعلام قبلي با ورود به منزل وی، اقدام به تفتيش خانه نموده و وسايل شخصي او را با خود بردند. وی مدت زمان بازداشت خود را در سلول انفرادی و سپس بند عمومی 209 زندان اوین سپری نمود و تحت این مدت برای عدم پیگیری فعالیتهای انسان دوستانه خود تحت فشار و بازجویی بود.

شیوا عضو جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان است که همه او را در آنجا با نام خاله شیوا می شناسند. بسیاری از کودکان مظلوم جمعیت نمی دانند خاله شیوا در این مدت کجا بوده و شاید در هنگام بازگشت خاله شیوا با او قهر باشند که این همه مدت کجا رفته بوده و چرا تنهایشان گذاشته بود! آنها نمی دانند که مفهوم واقعی آزادی خواهی و سرکوب در ایران ۸۸ چیست. هنوز این واژگان را با چشمان معصوم خود ندیده اند. از کودکی مجبور بوده اند کار کنند و اکنون که کسانی معنی واقعی و شیرین کودکی شان را به آنها نشان می دهند، تحت فشار قرار می گیرند و ۱۰۰ روز در زندان در بدترین شرایط قرار می گیرند. کسی چه می داند که در زندان با او چه برخوردی کرده اند. آیا ما یک تصویر هم از درون زندان اوین در این مدت دیده ایم؟! کسی چه می داند که ممکن است شیوا در زندان تحت فشار بوده تا بیاید و علیه خود اعتراف کند! شاید اگر او این اندازه مقاومت نمی کرد، بجای آنکه نزدیکانش او را دیشب پس از آزادی ببینند، زودتر ولی از طريق تلويزيون و در حال اعتراف، نظاره گر چهره ی او بودند! سر نوشتی که ممکن است بر بسیاری دیگر نیز گذشته باشد! بسیاری که هنوز معلوم نیست زنده اند یا خیر ... سرنوشتی که ممکن است در داستان زندگانی صاحبان قبرهای بی نام قطعه ی ۳۰۲ بهشت زهرا نیز حک شده باشد ... جز تاسف و گریستن چه می توان کرد؟!
نادر طالبی از دوستان و همکاران شیوا در جمعیت است که در وبلاگ خود مطالب زیبا و احساس برانگیزی از دوری شیوا از جمعیت نوشته که من یه تیکه هاییشو اینجا گذاشتم:
جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان، دیگر خاله شیوا ندارد!
خاله شیوا در بند است؛
جایی حوالی دربند.
اما این جا در پاسگاه نعمت آباد، نورالله و بسم الله معلم ندارند.
و هر پنج شنبه در دفتر جمعیت دفاع،
حتی اگر جای نفس کشیدن هم نباشد،
یک صندلی همیشه خالی است.
خاله شیوا مهندس عمران است.
اما نمی داند که با شیشه ی شکسته نباید گچ کاری کرد.
خاله شیوا با پول های بزرگ خارجی حتی برای بنایی کردن هم ابزار نمی خرید.
خاله شیوا از بهداشت فقط چسب زخم را بلد بود.
وگرنه با دست های بریده و خونی گچ کاری نمی کرد.
که همه ی دیوار خونی بشود و بعد چسب زخم بزند.
و باز دیوار بچیند و باز چسب و باز خون و باز گچ و باز...
همین طور یک هفته تا آخر عید که وحید که فال می فروخت را ماشین بزند و کار تعطیل شود.
وحید که مُرد خاله شیوا خیلی ناراحت شد.
خاله شیوا مثل تمام کودکان کار دوست داشت درس بخواند اما نمی گذاشتند درس بخواند.
خاله شیوا ستاره دار بود.
پس چرا می گویند آسمان کودکان کار یک ستاره هم ندارد؟

با امید به پیروزی شیوا در دادگاه و بازگشت او به جمع کودکانی در انتظار لبخندهای محبت آمیز او هستند. و امید به برچیده شدن حکومتی که از انسان دوستان و مدافعین حقوق بشر واهمه دارد. حکومتی که آنقدر می ترسد که حتی وبلاگ شخصی شیوا را نیز فیلتر کرده است! چیزی که دیر یا زود دامن گیر وبلاگ های ما نیز می شود جراکه از آزادی و برابری سخن گفته ایم ...
وبلاگ شیوا نظر آهاری جمعیت دفاع از کودکان کار وبلاگ نادر طالبی
وجدان آسوده، تنهايي، شانس پايانی، دوستي جديد، برآورده شدن ناباورانه ي هدف ...
اين ها كلماتي هستند كه در يك روز عجيب يعني اولين روز پاييز ۸۸ براي من رقم خوردند. يه روز كاملا عجيب كه ساعات پايانيش بيش از هر چيز ديگه اي ثابت كرد كه اون حس درونيم كامل درسته و خدا منو خيلي دوست داره و هرگز فراموش نمي شم. گاهي دو راهي هاي ساده ي زندگي و تشخيص هاي راحت ميتونه خيلي به سود آدم تموم بشه. اينم از جمله چيزايي هست كه هيچ نيازي نيست تا دلايل منطقي براي خودم بيارم (گرچه با تلاش زياد همونم پيدا ميشه!). امروز كمتر هر موقع ديگه اي من از خودم انتقاد مي كنم و اين يك برد واقعي است بويژه اينكه يه هدف كه به نظر مي رسيد از كف رفته دوباره محقق ميشه چون كه گاهي صحبت هاي خيلي معمولي و كم اهميت هم ميتونن تاثير بذارن و وجدان آدما رو به چالش بكشن! منطق قوي يه امتياز بزرگه! شانس پاياني ميتونه معاني مختلفي برا افراد مختلف داشته باشه. يه موقع ميتوني به اون به چشم يه پايان نگاه كني و گاهي اون رو يه آغاز تلقي كني! آغازي كه ميتونه مقتدرانه تر باشه و از همون ابتدا نشانه هاي موفقت آينده رو مشخصا آدرس بده!گرچه حالا حالا ها نياز به كار داره! يقينا كار و تلاش بسيار زياد براي جلو افتادن! به هر حال اونچه باید انجام می دادم رو انجام دادم بخاطر همین وجدانی آسوده دارم و عاری از هرگونه سرزنش!
مثله هميشه خيلي دوست دارم كه مبهم و كنايه آميز مطلب بنويسم چون لذت خاصي داره در ترديد گذاشتن انسان ها و خوانندگان ...
معرفت در گراني است به هر كس ندهند پر طاووس قشنگ است به كركس ندهند
تابستان ۸۸ خیلی سریع تر از اون چه که فکرشو می کردم در حال تمام شدن است. تابستانی که به اندازه ی سال پیش خوش نگذشت، موفقيت های بیشتری داشت، اشتباهات کمتری داشت ولی نهایتا خیلی جالب تمام نشد و چندان رضایت بخش نبود. وضعیت کشور هم افتضاح تر از همیشه بود. رئیس جمهوری دوباره احمدی نژاد با تقلب و تحمل كردن ۴سال ديگر. نسل من و هم سن و سالان من جز سوخته ترين نسل های ایران معاصر بود نسلی که از ۱۶ سالگی تا ۲۴ سالگی خود را با احمدی نژاد سپری خواهد کرد یعنی اوج جوانی با خطرناک ترین نوع تفکر موجود در راس جامعه ...
فعالیت های این تابستون خیلی بیشتر از سال پیش بود ولی خیلی دلچسب نبود و از همین الان خسته ام. ۲۸ شهریور هم که دانشگاه شروع میشه و اصلا حوصله ی ترم رو به این زودی ندارم بخصوص اینکه بیشترین واحدها تا به اینجا تو این ترم دارم اون هم با یک پراکندگی کاملا متعادل! این تابستون هم مستثنی از بقیه دوران نیست و عکس ها و لحظه های جالبی رو رو در بر داره که بعضی هاشو گلچین کردم و تو ادامه ی مطلب گذاشتم. گرچه به اندازه ی قبلا عکس نگرفتم این تابستون.
این ترم دوست ندارم مثله دو سال پیش بشه و فوتبال ها رو از دست بدم! می خوام دوباره اکثر فوتبال های اروپایی تماشا کنم چون یووه دوباره قوی شده و خاطرات امسال رو در آینده خیلی دقیق مثل سال ۲۰۰۳ به یاد داشته باشم. بویژه اینکه جام جهانی هم هست. آلکس هم دوباره نیمکت نشین شده ولی طبیعیه چون دیگه مثله سال های جوانی نیست ولی مطمئنم بازم اگه ذخیره بیاد تو میتونه ایستگاه های زیباشو تکرار کنه.
دنیای کانتر هم فراز نشیب های خودشو حفظ کرده و هنوز تیممون اون چیزی که می خواستیم نشده و علت اصلیش هم وقفه ی امتحانا بود ولی به نظرم کمتر از سه هفته دیگه تیم یک شیراز بشیم ...

امیدوارم آینده ی روشنی در تمام زمینه ها در انتظارم باشه و هیچ وقت غرور سراغم نیاد چون نفرت انگیز ترین صفت انسانی همین غرور هست و این که، این باور در درونم قوی شه که به هیچ کس نمیشه اعتماد و تکیه کرد و لا اقل من نیاز دارم به اینکه تک روی کنم و کاملا مستقل کار کنم چون تجربه ثابت کرده بی معرفتی آدما دیر یا زود خودشو نشون میده حالا با هز پیش زمینه و دوستی که قبلا داشتن! زمان بهترین قاضی است ...
بالاخره بعد از ۱۷ روز امتحانات ترم چهارم هم تمام شد. ۸ امتحانی که شروع خوب و پایانی بسیار تلخ داشت. یه ترم طولانی و پر پیچ و خم که تعطیلات عید و انتخابات ۸۸ مهم ترین وقفه ها رو توش ایجاد کردند. شروع خوبی که با مکانیک سیالات رقم خورد در نهایت با یه شکست مفتضحانه تو ترمودینامیک تموم شد. گرچه هیچ اهمیتی نداره که دکتر کمالی چه نمره ای بده ولی برای خودم کافی بود و به هیچ عنوان خودم رو بر خلاف میان ترم سرزنش نمی کنم. چون کاملا درس رو بلدم و مباحث اصلیشو میدونم و این یعنی اینکه قضیه تمام شده است! امتحان کمالی در واقع امتحان نبود بلکه یه فرصت بود برا انتقام جویی از دانشجو هایی که دقیقا نمی دونستن تاوان چیو دارن پس میدن. اتفاق های جالبی تو این ترم رقم خوردن که در نوع خودشون منحصر به فرد بودن: افزایش فعالیت های انجمن علمی - وبسایت انجمن علمی - مسافرت تعطیلات عید و تحولی که اونجا بوجود اومد - میان ترم هولناک ترمودینامیک - کنفرانس ماگناکارتا - بازدیدهای انجمن علمی - تقلب در انتخابات و حمله به خوابگاه دانشجویان - تابستن تمام پر - بازگشت به دنیای کانتر استرایک - فاینال شیرین سیالات - فاینال تلخ ترمودینامیک و ...
در انتهای ترم شاید خیلی چیزا رو به دست آوردم ولی چیزای مهمی هم از دست دادم و نیز به نتایج مهمی هم رسیدم که میتونن تو روند زندگیم تاثیرگذار باشن. از حیث نمره و معدل به خواسته ی اول ترم قطعا نرسیدم و این یعنی شکست! گرچه جای جبران در آینده هست ولی دیگه اهداف کامل عوض شده و راهی که من توش قرار دارم راهی کاملا متفاوت از گذشته و متمایز از تمام اطرافیان هست. چه از حیث مادی و چه از حیث معنوی! نباید فراموش کرد که هیچ چیز به اندازه ی گذشته، عزت انسان رو بالا نمی بره. باز هم باید گفت که زمان بهترین قاضی هست و خیلی از آدما در مقابل این قاضی کم میارن و زود تسلیم میشن. هنوز سه هفته نگذشته که بعضی ها ما رو کامل از یاد بردن و حرفای خودشونم همین طور! یادش بخیر که چه جمله های پوچ قشنگی شنیدیم و آخرش چی شد و چه کرد! این سه هفته بشه سه ماه و سه سال و ... دیگه شرایط رو مثل قبل نمی کنه! اشتباه پشت اشتباه! ما که هیچ وقت کم نیاوردیم و نخواهیم آورد تا ببینیم کی آخر میبازه و کم میاره. شاید بعضی چیزا بر خلاف میل باطنیمون باشه و آخرش متاسف بشیم از اونچه که وجود اومده ولی بسیار لذت بخشه درست مثل زمانی که گرمای درون یه آب خیلی داغ رو حس می کنیم .. سخت و لذت بخش ...
از فردا دو تا پروژه ی جدید شروع میشن و دوست دارم که تا مدت ها پایدار باشن. میشه همه چز رو در کنار هم داشت و از زندگی لذت برد. میشه به همه چیز رسید و همواره شاد زیست. اگه چیزی به نام برنامه در زمان خودش اجرا بشه ...
(راستی اکثر رویدادها و افراد تو ذهن من تداعی گر یه موزیک جالب هستن که بهش علاقه دارم و فاینال های ترم چهارم در ماه مبارک رمضان هم یه موزیک ویژه داشت که فوق العاده زیبا بود گرچه توی Top 25 جایی نداشت ولی آرامش خاصی به من می داد که لینک دانلودش رو اینجا گذاشتم که دانلود کنید و لذت ببرید. اگه واقعا از نظرتون زیبا بود بهم بگید که ببینم سلیقه ام چجوره ... )



اگه یادتون شهریور ۸۷ یه پست گذاشتم که دقیقا اطلاعات آماری موزیک های روی گوشیم رو در بر داشت. این سری بخاطر مشغله های زیادی که داشتم نتونستم یه آمار جالب مثل سری پیش تهیه کنم. ولی در عوض با یه شیوه ی دیگه که بیشتر به کار خوانندگان وبلاگم بخوره موزیک های مورد علاقمو معرفی می کنم. من ۲۵ اهنگ مورد علاقمو گلچین کردم که البته این گلچین فقط منحصر به این تابستان 88 هست و حتما در آینده این آهنگ ها جای خودشونو به آهنگ های جدید تر و زیباتر خواهند داد چراکه ما آدم ها همیشه در حال تغییر هسیتم. اسم این گلچین رو گذاشتم Top 25 Musics of Pinturicchio in Summer of 2009 که از اسمش کاملا مشخصه شامل چی هست و مخصوص پينتوريكیوی پرشیا هست! برای لذت بردن از این آهنگ لینک دانلود همش رو تو این پست گذاشتم تا به قول یکی از دوستان حالشو ببرید!

خیلی دقت کردم واقعا بهترین ها رو توش بذارم و انتخاب کردن بعضیا یا حذف بعضیا جدا سخت بود چون همشون برام خاطره هست. خیلی از این آهنگ ها منو یاد دوران، رويدادها و افراد خاطره انگیز میندازه. آهنگ هایی که لحظات زیبایی رو تو ذهن من مرور میکنن و فکر میکنم خیلی وقت ببره که برام خسته کننده و تکراری بشن. موسیقی یک هنر متعالی از بشریت است که بدون نیاز به هیچ شی مادی میتونه به ما روحیه و انرژی بده و قدرت معنوی ما رو فزونی ببخشه. جدیدا اکثر موزیک های مورد علاقم بی کلام هست و علتش هم اینه که بیشترین تاثیر رو روم میذاره. بعد از این نوع سبک من بیشتر موسیقی راک رو ترجیح میدم و به نظرم گاهی لازمه که مغر استخوان های ما صدای گیتار برقی و درام رو حس کنه! بقیه ی سبک ها هم هر از گاهی گوش میدم به استثنای رپ که همیشه از اون متنفرم و احمقانه ترین سبک موسیقی هست. دو آهنگ ساز مورد علاقم هم Mehdi و Shirley Cason هستن که حقیقتا اطلاعات زیادی راجع بهشون ندارم و از دوستان میخوام اگه اطلاعاتی ازشون دارن بهم بدن که این دو هنرمند رو بهتر بشناسم چون فوق العاده ان. بیش از این منتظرتون نمی ذارم. این شما و این هم ۲۵ آهنگ زیبا به همراه هنرمندان آنها به ترتیب حروف الفبا که با کلیک روی اسم آنها می تونید دانلودشون کنید.
Download Top 25 Musics of Pinturicchio in Summer of 2009
A La Ke - Sacred Spirit
Adagio For Strings - Dj Tiesto
Ah La Salam - Mystica
Ballerina - Richard Clayderman
Beyond The Hills - Deep Sky Divers
By Your Side - Tokio Hotel
Cceurs Dor - Richard Clayderman
Connecting Prayer - Mehdi
Eternal Bliss - Mehdi
Flamingo Road - Richard Clayderman
Flowers Of Spring - Mehdi
Full Moon - Mehdi
Hotel California - Antonio Ventura
I Will Be - Avril Lavigne
Is It True - Yohanna
Jang Guem and Officer Min Jangu - Jang Guem
Le Bonheur Daimer - Richard Clayderman
Le Pas Des Hommes Libres - Richard Clayderman
Looking Far North - Sacred Spirit
Moments of Bliss - Mehdi
Now We Are Free - Hans Zimmer
Oxygene 8 - Jean & Dado
Playing With My Self - Mystica
Queen Of Hearts - Shirley Cason
Sacred Gathering - Mehdi
Download Top 25 Musics of Pinturicchio in Summer of 2009

اگه بخوام یه جمله ی قشنگ راجع به موسیقی بگم به نظرم گفته ی آلبوس دامبلدور در کتاب هری پاتر و سنگ کیمیا پس از پایان جشن ورود به مدرسه در اولین حضور هری در هاگوارتز جمله ی زیبایی بود:
« آه موسیقی، چیزی است فراتر جادوی ما جادوگران »
حدود دو ماه پیش بود که شدیدا نگران امتحانای ترم چهارم بودم بخصوص اون برنامه ی فشرده تا پیش از آغاز ماه تیر بود. سایه ی جو سیاسی انتخابات هم بر سر امتحانا بود که یهو همه چیز عوض شد! امروز که ۲۰ مرداد است حدود ده روز قبل از شروع امتحانای پایانی ترم چهارم. ماه رمضان دقیقا منطبق شده با امتحانا و اکثر امتحانا هم دو بعد از ظهر! شرایط درسی هم خوب نیست چون تا الان فکر همه چی بودم جز امتحانا! خداییش اصلا حس درس خوندن نیومده!! دیگه حوصله ی برنامه ریزیش رو هم ندارم و باید یه دفعه به سرعت برق و باد شروع کنم به سیالات خوندن چون کل کتاب یه درس با دکتر امداد اونم موقعی که هیچی یادت نیست حتی تا مرز افتادن ادم رو میلرزونه ... ! در مورد مقاومت مصالح دکتر کدیور هم که همون موقعش هم چیزی یادم نمی موند چه برسه به الان! مبانی برق هم که تکلیفش کاملا مشخصه و درسای تاریخ هم حداقل نیاز به دو روز سفید داره البته بجز زبان خانم نصیری زاده که میشه با کمترین تلاش یه نمره خوب رو گرفت. واقعا آدم جالبیه و بین همه ی استادایی که تا حالا دیدم ترجیح می دم رفتار همشون مثله خانم نصیری زاده بود ...

آخرين جلسه ی کلاس دكتر كديور كه با فالوده ي شيرازي و آبليمو بهترين پايان ممكن رو داشت!
اگه بخوام یه پیش داوری از استادا بکنم تا کسی نگه از رو نمره های فاینال قضاوت کردم، من از دکتر امداد، دكتر كديور، مهندس جلالی، دكتر نوذری، دكتر كاكايی، دكتر موسوی و خانم نصیری زاده در این ترم راضی بودم ولی کلاسای دکتر خاکرند خیلی چنگی به دل نزد و اصلا هم از دکتر کمالی و خانم دارعلی راضی نبودم و ترجیح می دم دیگه واحدی باهاشون نداشته باشم. چیزی که در آخرین جلسه خود دکتر کمالی روش تاکید کرد!!!

آخرين جلسه ي كلاس دكتر امداد در سالن نقشه كشي كه با بحث انتخابات و تاكيد شديد دكتر بر تمام كردن كار در دور اول انتخابات با راي دادن به مهندس موسوي، به پايان رسيد.
اون چیزی که از همین الان مشخصه اینه که اکثر درسا رو تا آخرین لحظات تموم نمی کنم و ماست مالی میشن و ترمودینامیک هم یه بحران باقی خواهد موند و دیگه اینکه یه فاینال به شدت سخت و تمام عیار رو دکتر امداد ازمون خواهد گرفت و از اون بدتر تصحیح برگه ها! از الان میتونه این تصویر جالب باشه که همه ی بچه ها دارن چونه می زنن و اعتراض می کنن به نمره های سیالات اما دریغ از ذره ای نمره که دکتر امداد اضافه کنه! فقط امیدوارم این سری دیگه به دخترها زیادی نمره اضافه نکنه ... !
بايد ديد كه در پايان ترم و موقعي كه نمره هامون رو مي بينيم باز هم لبخندهاي توي تصاوير بر لبان بچه ها جاري هست يا نه ؟! زمان بهترين قاضي هست ...
یادمه قبلا حدودا یک سال پیش با یه بنده خدایی وارد بحث سیاسی شدم منتها بحث سیاسی منطقی و عقلی! یعنی نیومدیم مثلا بگیم چرا فلانی گفته باید این اتفاق بیقته بعد نیفتاده پس این آدم هر چی حرف زده غلطه یا یکی یه حرفی زده درست از آب در اومده پس هر چی گفته درسته! کاملا پله پله و رو حساب و کتاب ... موضوعش رو هم خودم جرقه زدم اونم اینکه چرا سال ۵۷ انقلاب کردیم؟ یعنی واقعا نیاز بود که کشور عقب بیفته یه مدتی تا اصلاحات زیر ساختاری شروع بشه و در بلند مدت به نفعمون بشه؟ طرف مقابل هم جواب خوبی بهم داد. گفت که در اون دوره و اوایل دهه ی ۵۰ تک صدایی کشور و تک حزبی کردن توسط شاه باعث شد که اونی هم که نباید بیاد تو سیاست بیاد و تو هر جمعی خود به خود چند نفر رو بیارن به سیاست و کاملا طبیعی بود که اون خفقان ساواک رو نپذیرن! طبیعی بود که بیایم اعتراض کنیم و سیاسی بشیم چه خواسته و نا خواسته! البته این پاسخ ها بدین خاطر این مدلی بود که من تقریبا طلبکارانه اون سوال رو پرسیدم چراکه اون فرد یکی از آدمای سیاسی اون دوره بود و خودش جز انقلابی ها بوده. خلاصه جوابش میشه گفت این بود که اون انقلاب چه درست و چه غلط از حیث نتیجه، باید صورت می گرفت چون که شاه جو به طرف اون سوق داد. یعنی اگه یه نفر بخواد از رخ دادن انقلاب در قرن بیستم در ایران، انتقاد کنه و بگه که چرا انقدر اون دوره عقب افتادیم باید پیش از همه از محمدرضا پهلوی انتقاد کنه که جو رو سیاسی کرد و نتونست دیکتاتوری خودش رو کامل به اجرا در بیاره و انقلاب رو در نطفه خفه کنه! به عبارتی شاه در دو حالت، یک بازنده بود چون یا باید شکست می خورد و به انقلاب تن می داد یا باید اصول انسانی رو زیر پا می گذاشت و با تک صدایی و ظلم با ساواک ایجاد جو رعب و وحشت حکومت رو حفظ می کرد. این سر نوشت دیکتاتوران کوچک و ضعیف است!
این کار شاه بسیار بسیار ضربه به ایران و ایرانی زد. یا باید زیر بار زور بری و یا باید انقلاب کنی و عقب بیفتی! در حالت نخست که اگر زیر بار زور بری عزت خود را فروخته ای اما نه به قیمت رایگان! حداقل جلوی پیشرفت کشورت را نگرفته ای! اما در حالت دوم خود را چندین سالی از سایر کشورها عقب افتاده ای تا عزت خود را حفظ کنی به آن امید که آیندگان راه پیشرفت باز کنند و سرعت خود را فزونی ببخشند تا جبران آن چندین ساله رو بکنند.
اما ... اما ... اما ...
دهشتناک تر از این چه می تواند باشد که آیندگان بجای جبران گذشته دوباره خاطرات آن دوره را تکرار کنند با آرایشی مخوف تر و منسجم تر از گذشته در ظاهر دین! دیگر مستقیما برایت اثبات نمی شود مورد ظلم واقع می شوی چراکه صفتی کثیف به نام دروغ و ریا بسیار بسیار بیشتر شده است. دیگر مطمئن نیستی دین خدا همین بود یا خیر چراکه آنها یدک کش عنوان دین هستند!
حقیقتا آینده ای تلخ در انتظار ما ایرانیان است چراکه ما محکوم به عقب گرد هستیم! تا کی باید بخاطر جاه طلبی بعضی ما ایرانیان سقوط آزاد را تجربه کنیم؟! جوی که اکنون در ایران هست بی شباهت از آن دوران نیست! بسیاری نا خود آگاه وارد عرصه ی سیاست شده اند و کمتر فردی در این جامعه می تواند موضع سیاسی مشخصی نگیرد. ما محکومیم که در این سیاست و رقابت به یک سمت گرایش داشته باشیم. در هر یادداشت و خاطره ای از جوانان ایران مباحث سیاسی به چشم می خورد و فرار کردن از سیاست به مثابه نگه داشتن آب در مشت است. چه بخواهیم و چه نخواهیم در این بازی باید باشیم و باید تفکر کنیم که کدام راه کمتر به ما ضربه می زند و حفظ اصول را به بهای مصلحت نادیده بگیریم تا شاید آیندگان به تدریج راه تجدید و احیا بازسازی را بپیمایند. اندیشه ی دیگری است که پشتوانه ی عملی قوی ندارد اما راه مردان و زنان شجاع است. راهی که سی سال پیش دانسته یا ندانسته قصد پیمودن آن را داشتیم اما در اواسط مسیر بسادگی از آن منحرف شدیم و امروز باید دید گام نهادن در این مسیر صورت می پذیرد یا خیر؟!
سوالی که واقعا من امروز از جویندگان حق و حقیقت دارم این است: آیا باز هم می خواهید از ریشه همه چیز را درست کنید؟ آیا علی رغم نفرت بسیار شدید از افراد حکمران در ایران، اگر پیروز شدید قصد انتقام جویی دارید؟ آیا این باز هم باید همه چیز را از نو شکل داد؟ چقدر مطمئنید که می توانید عقب گرد موقت را جبران کنید؟ تا چه حد مطمئنید که بین خودتان، فردایی که به قدرت رسیدید باز هم با مردم هستید؟ آیا یقین دارید که این عقب گرد موقت، نسلی را نمی سوزاند؟ و تا چه حد به جانشینان و آیندگان خود اطمینان دارید که راه شما را ادامه می دهند؟
و در یک کلام، بسيار بسيار شبيه به اقدام امروز شما كه در آغاز آن به سر می بريم سی سال پيش رخ داد و نتيجه چيزی است كه امروز از آن متنفريد!
از كجا می دانيد كه سی سال ديگر تاريخ تكرار نمی شود؟
|
|