|
Pinturicchio of Persia
|
||
|
.:. وبلاگ شخصی امیرحسین .:. خاطرات، نوشته ها، تجربيات، تفكرات، عقايد و مطالب مورد علاقه .:. |
هر روز که می گذرد، بیش از گذشته زندگی ها انسان ها در پیوند با یکدیگر است. پیشرفت های علمی با سرعت شگفت آوری تمامی مرزهای جهان را شکافته اند. امروزه نه تنها انسان ها در عرض چند ثانیه از تحولات نقاط دیگر دنیا با خبر می شوند، بلکه در عرض زمان کوتاهی تاثیرات این تحولات را در زندگی خود درک می کنند. زندگی امروز انسان ها بسیار دگرگون شده است. با این وجود برخی جنبه های زندگی، چندان تغییر نیافته است. سال ۲۰۱۱ میلادی بخوبی هر دو روی این سکه را در بر داشت.
پدیده های جدیدی که در سال ۲۰۱۱ رخ داد چه از نظر طولی و چه از نظر عرضی در تاریخ جهان حائز اهمیت است. شاید بهار عربی و انقلاب های عربی مهم ترین حادثه این سال بود. این رویداد، پس از جنگ آمریکا با تروریسم در خاورمیانه در عراق و افغانستان، دومین رویداد حائز اهمیت قرن بیست و یکم بود و هنوز هم ادامه دارد. سه حکومت در سه کشور شمال آفریقا بطور کامل سرنگون شدند. انقلاب از تونس آغاز شد. با اینکه جرقه ی این انقلاب جنبه ی اقتصادی داشت اما خیلی سریع جنبه ی سیاسی به خود گرفت. به همین دلیل به سرعت به مصر و لیبی هم سرایت کرد. در واقع برای مردمان آینده عجیب خواهد بود و به دشواری می توان برایشان توضیح داد که چگونه یک جامعه پس از ۴۲ سال تازه به یاد می آورد که یک حاکم دیکتاتور بر آن ها حکومت می کند و فاقد آزادی هستند. علی رغم مشکلات اقتصادی این سال های جهان و بحران هایی که هنوز در جریان هستند، کشور لیبی روزگار بدی را از حیث اقتصادی نمی گذراند. خواسته ی مردم لیبی کاملا سیاسی بود. نفت این کشور برای معیشت ۶ میلیون نفر کافی بود و پروژه های بزرگ سازندگی هم برای همراهی افکار عمومی، در کنار آن وجود داشت. اما مردم فقط به این دلیل بیدار شدند که همسایگان آن ها در مصر و تونس بیدار شده بودند. هنوز هم جغرافیا عامل تعیین کننده است.

در خاورمیانه، کشورهای شیخ نشین و سنی نیز با مشکل مشابهی مواجه بودند ولی توانستند جنبش ها را سرکوب کنند. همراهی غربی ها با این سرکوبگران بخاطر منافع اقتصادی بود و به همین جهت بحرین و یمن سقوط نکردند. البته سوریه دچار یک وضعیت فوق العاد استثانایی شده است. دولت بشار اسد بطرز عجیبی به کشتن مردم خود ادامه می دهد. ایران بزرگترین حامی این کشور در خاورمیانه است و بطور مستقیم و غیر مستقیم از این کشور حمایت کرده است. در شورای امنیت نیز چین و روسیه سرسختانه قطعنامه علیه سوریه را وتو می کنند. یقینا پیوند قوی ایران و سوریه باعث حمایت های شدید شده است. کش دار شدن بحران سوریه باعث شده است تا همچنان اتحادیه اروپا و آمریکا در تردید برای برخورد با مسئله هسته ای ایران باشند. در واقع طولانی شدن جنگ در لیبی باعث تاخیر در توجه جامعه جهانی به سوریه شد. غربی ها منتظرند تا حکومت سوریه سقوط کند تا بتوانند به توافق نهایی برای فشار بر ایران برسند. در این بین اوضاع داخلی ایران نیز شکننده است اما حساب ایران را از بهار عربی کاملا باید جدا دانست. نظام سیاسی حاکم بر ایران، وجود نیروهای شبه نظامی سپاه و بسیج در سراسر نهادهای کشور، وضعیت اجتماعی مردم ایران و موقعیت ژئوپولوتیک این کشور باعث می شود تا موجی که در خاورمیانه به راه افتاده در ایران تاثر نگذارد. اگرچه ایران در ۲۰۰۹ با اعتراضات خیابانی گسترده ای مواجه شد، اما دشوار به نظر می آید که جمهوری اسلامی کنونی با انقلاب سقوط کند.

از سوی دیگر، حکومت ایران حاضر نیست در مسئله هسته اش حتی یک قدم عقب بگذارد. شاید در سال ۲۰۰۵ بسیاری، تغییر ریاست جمهوری در ایران و شعارهای ضد اسرائیلی دولت جدید را علت پیگیری مداوم برنامه هسته ای ایران برای رسیدن به بمب هسته ای می دانستند، اما اغلب کارشناسان امروز می دانند که پیگیری این قضیه فقط با اوامر بالاترین مرجع سیاسی ایران(رهبر) رقم می خورد. رساندن پیغام های سری دول غربی از کانال های مختلف به دستگاه رهبر ایران تاییدی بر این مدعاست. غربی ها بسیار آسان و با کمترین هزینه، توانستند حکومت ایران را در موضع محکومیت در برنامه هسته ای اش قرار دهند. در واقع با شماری تحلیل فرضی و گمانه زنی در کنار سخنرانی های تحریک آمیز رئیس جمهور ایران، به راحتی در روزنامه های غربی، عباراتی چون ایران هسته ای، وحشت آور است. ایران در یک وضعیت حساس تاریخی قرار گرفته است. این کشور در ۲۰۰ سال اخیر خود به هیچ کشوری حمله نکرده و هفته ای نیست کمه توسط مقامات آمریکا یا اسرائیل، تهدید به حمله نظامی نشود. با این حال جامعه جهانی ایران را بسیار خطرناک می داند و اسرائیل را که ۳۰۰ کلاهک هسته ای دارد، از یاد برده است. اسرائیل بطور لجوجانه ای با هر تصمیم محافظه کارانه ای مخالفت می کند. با صراحت سخنان اوباما را به هیچ می گیرد و به شهرک سازی ادامه می دهد و مقامت ارشد آن به آسانی از حمله به تاسیسات اتمی ایران سخن می گویند. این کشور همچنان بزرگترین مانع برای صلح خاورمیانه است و از خطوط قرمز سیاست خارجی ایالات متحده به حساب می آید.

چین و روسیه، در شرق جهان، از مهم ترین رقیبان آمریکا در بسیاری از امور بحساب می آیند. هر چند که بیست سال از سقوط اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی می گذرد و از پایان جنگ سرد سال ها می گذرد، اما چین و روسیه نمادی از بلوک شرق سابق و شاخ به شاخ با منافع آمریکا هستند. چین موقعیت اقتصادی بسیار مناسبی دارد و بواسطه ی بازار گسترده و جمعیت گسترده در آسیا، توانسته به رشد اقتصادی بالای ده درصد برسد. این کشور با پایین نگه داشتن ارزش پولی خود توسط دولت، در صادرات موفقیت چشمگیری داشته است. این کشور در روزهای پایانی ۲۰۱۱ بدنبال خرید بدهی های دولت های بدهی اروپایی بود. هم اکنون شرکت های چینی در حال گسترش فعالیت خود در اروپا هستند و حتی توانسته اند امتیاز پروژه های بزرگی در اروپای شرقی از آن خود کنند. روسیه نیز همچنان یک وزنه در تحولات جهان است و علت اصلی آن قدرت نظامی آن که یادگار کشاکش دوران جنگ سرد است، می باشد. روسیه توانسته از بحران های خاورمیانه و اروپای شرقی بطرز موذیانه ای منفعت ببرد. دولت آمریکا حاضر است برای حفظ امنیت اسرائیل و فشار بر ایران، به روسیه امتیاز دهد. روسیه به ایران تجهیزات نظامی متعددی با قیمت بالا می فرشد زیرا به لحاظ سیاسی، ایران در منطقه منزوی است. این کشور حتی امتیازات دیگری چون تقسیم دریای خزر را نیز به نفع خود از ایران گرفته است. به اعتقاد بسیاری، روسیه برگ برنده ی روسیه در مذاکرات با اروپا و آمریکاست.
بحران اقتصادی ای که در سراسر جهان از ۲۰۰۸ آغاز شد، هنوز هم ادامه دارد. صرف مثبت شدن رشد اقتصادی کشورهای مهم اقتصادی به معنای اتمام بحران نبود. بحران بدهی های کشورهای یونان، پرتغال، ایرلند و پس از آن اسپانیا و ایتالیا بر سراسر حوزه ی یورو اثر گذاشت. البته بریتانیا که از گذشته های دور، دوراندیشی این را داشت که یورو را نپذیرد به چنین روزگاری دچار نشد. در این بین آلمان وضعیت بهتری نسبت به بقیه داشت. البته این کشورها همگی با مشکلات اجتماعی هنوز هم دست به گریبان اند. شورش جوانان بریتانیا در تابستان و آتش سوزی های سریالی خودرو ها در آلمان نشان داد که دولت ها باید برای نسل جوان خود برنامه های هوشمندانه ای داشته باشند. در جنبش های تسخیر مراکز مالی در آمریکا و بریتانیا نیز بیش از همه جوانان نقش پررنگی داشتند. در بیش از نیمی از سال، نوسانات مراکز بورس در نقاط مختلف دنیا زندگی های زیادی را با التهاب مواجه کرد و بارها سیاستمداران مطرح دنیا دور هم جمع شدند تا چاره ای بیاندیشند.

در شرق اروپا و در آناتولی، ترکیه روزهای خوبی را می گذراند. این کشور با حزب عدالت و توسعه توانست یک توازن مناسب میان سنت و نجدد خود برقرار کند. کنش این کشور در سیاست خارجی بخوبی این مدعا را ثابت می کند. ترکیه تنها کشور مسلمان عضو ناتو است. از نظر امنیت هیچ دغدغه ای ندارد. در عین حال می تواند با همراهی افکار عمومی جهان بر اسرائیل بتازد و سفیرش را اخراج کند. می تواند یک میانجی گر در مسئله ی هسته ای ایران باشد و در عین حال به تندی بر بشار اسد و دولت سوریه بتازد و حکومت آن را غیر قانونی بداند. البته همین ترکیه همچنان در گیر و دار پیوستن به اتحادیه اروپا ناکام بوده است و آلمان مهم ترین مخالف این مسئله است. این امر نشان می دهد، که منافع سرمایه داران هنوز عامل عمده در سراسر تحولات دنیاست. نهادهای حقوق بشر هم هر از چند گاهی برخورد نیروهای نظامی ترکیه با پ.ک.ک را مغایر با حقوق بشر می دانند و مسئله ی پذیرش کشتار ارامنه در جنگ جهانی اول مناقشه ی دیگر این کشور با دول اروپای غربی است.
کشور فرانسه هم چنان به فعالیت ضد اسلامی خود ادامه می دهد. این کشور با بهانه های مختلفی چون امنیت اجتماعی، حفظ حقوق شهروندی و نظم اجتماعی از رعایت حجاب اسلامی در دانشگاه ها ممانعت به عمل آورده است. در سال ۲۰۱۱ نیز پوشش روبنده در این کشور غیر قانونی اعلام شد. در بلژیک نیز ساخت مناره برای مساجد ممنوع شد. در واقع واکنش کشورهای غربی در مقابل افزایش گرایش به اسلام در ازوپا این اقدام بوده است. همین تفکرات افراطی غربی ها بود که به کشتار قریب به صد نفر در جزیره ای در نروژ توسط یک مسیحی راست افراطی انجامید و این فرد علت کار خود را مقابله با گسترش اسلام در اروپا اعلام کرد. با این وجود، ایالات متحده به مسئله آزادی اهمیت بشتری می دهد. در نیویورک و در همان خیابانی که برج های سابق تجارت جهانی بود، شهرداری نیویورک بالاخره و با وجود اعتراضات بسیاری، مجوز ساخت مسجد را داد. رسوایی رئیس صندوق بین المللی پول (استراوس کان) و نهایتا تبرئه ی او نیز نشان داد که همچنان اعتبار و نفوذ بر قانون مقدم است.
در آفریقا، فرانسه با یک مداخله ی نظامی بحران ساحل عاج را فیصله داد و لوران باگبو زندانی شد. این مداخله همزمان با اوج تحولات بهار عربی در شمال آفریقا بود و جامعه جهانی چندان متوجه این مسئله نشد. در واقع، اگرچه آلاسان واتارا نماینده منتخب مردم ساحل عاج بود و لوران باگبو با یک حماقت این کشور را به جنگ داخلی کشاند، اما این مسئله که هر وقت فرانسه احساس کند ضرورت دارد با نیروی نظامی یک دولت را ساقط کند، در بلند مدت پدیده ای مخاطره آمیز خواهد بود. فرانسه، بریتانیا و ایتالیا در لیبی نیز نقش مشابهی ایفا کردند و پیش از آنکه ناتو در لیبی منطقه ی پرواز ممنوع اعلام کند، به مخالفان اسلحه ارسال کردند. در سوی دیگر آفریقا در شاخ آفریقا یک قحطی در سومالی بدلیل ضعف دولت مرکزی، چهره ی زشتی را از نظام سرمایه داری و توزیع نابرابر ثروت به تصویر کشید.

حضور نظامی ایالات متحده در خاورمیانه در این سال همچون دهه اخیر ادامه داشت. آمریکا بالاخره توانست اسامه بن لادن را پس از ده سال پیدا کند و او را به قتل رساندند. رویدادی که در ابیت آباد پاکستان رخ داد از جهات متعددی قابل توجه بود. خبرهای رسیده از این خبر چندان در تایید یکدیگر نبودند. آمریکا به دنبال از میان بردن چهره ی قهرمانانه ی بن لادن برای اعضای القاعده بود. آن ها هیچ تصویری از اورا منتشر نکردند و جسد او را خیلی سریع به اقیانوس هند انداختند. این رخداد این سوال در ذهن ها ایجاد کرد که آیا می توان بدون هیچ روند حقوقی و قضایی یک دشمن را چنین از میان برداشت؟ آیا ارتش آمریکا این حق را دارد که هر زمان احساس ناامنی و خطر کرد، هزاران کیلومتر دورتر از خاک خود در یک عملیات شبانه یک نفر را به قتل برساند؟ کسانی چون چامسکی مطابق معمول این اقدام آمریکا را محکوم کردند. از زاویه ای دیگر کشته شدن بن لادن نشان داد که رهبر القاعده هم آنقدرها بر اصول بنیادگرایانه ی سازمان القاعده استوار نبود و حاضر بود برای حفظ جان خود هر کاری انجام دهد. این رویداد بی اعتمادی آمریکا به سرویس اطلاعاتی پاکستان (آی.اس.آی) را نیز علنی ساخت. در پایان سال میلادی نیز تمامی نیروهای آمریکا و ناتو از خاک عراق خارج شدند اما همچنان امنیت بزرگترین چالش حکومت عراق است. باراک اوباما اگرچه بر قول تعطیلی گوانتانامو نماند و این زندان در این سال، ده ساله شد اما در خروج نیروهای آمریکا از عراق خوش قولی کرد. جنگ های عراق و افغانستان اگرچه بسیار پر هزینه بودند و عامل اصلی بدهی های دولت آمریکا و مشکلات اقتصادی اند که نهایتا در قالب جنبش وال استریت خود را نشان داد، لکن در بلند مدت برای این کشور و منافع این کشور بسیار ارزشمند است. در خاورمیانه جایگاه آمریکا مستحکم تر از گذشته است و افغانستان یک پایگاه بسیار حیاتی خواهد بود که بیخ گوش ایران، چین و حتی روسیه است. رسیدن به موقعیت استراژیک افغانستان اهمیت بیشتری نسبت به نابودی یک امارت تندروی تروریست داشت و در آینده بخوبی این مدعا خود را نشان می دهد.

حوادث طبیعی نیز از نکات دیگر سال ۲۰۱۱ بودند. از ابتدای این سال که زلزله ی شدید در ژاپن آمد تا زلزله های نیوزلند و ترکیه و سیل در شرق آسیا و پاکستان. آسیب رسیدن به نیروگاه فوکوشیما بار دیگر سر و صدای جنبش های سبز در اروپا را به صدا در آورد. انرژی هسته ای بتدریج به جایگاه متزلزلی برای تولید انرژی در جهان به حساب می آید. آلمان تصمیم دارد تا پایان سال ۲۰۲۲ تمام نیروگاه های هسته ای اش را تعطیل کند. اگرچه تبلیغات برای توسعه انرژی های تمیز و نو بسیار است و بحران گرمایش کره زمین باعث شده تا شدیدا از انرژ های فسیلی دوری شود، اما هنوز خیلی زود است که بتوانند جایگزین نفت شوند. انرژی های نو هم مشکلات خاص خود را در تولید انبوه و نگهداری دارند. باید پذیرفت که نفت یک منبع تولید انرژی و فرآورده ها تا سال های سال خواهد بود و مبادلات نفتی جهان است که همچنان بر تصمیمات نظامی و سیاسی دنیا اثر می گذارد. از نام های قرن بیستم، عصر نفت بود و باید اعتراف کرد که عصر نفت هنوز هم ادامه دارد.

سال ۲۰۱۱ با تحولات بسیاری پایان یافت و برخی این سال را به لحاظ سیاسی با سال ۱۹۸۹ مقایسه می کنند. با این وجود، برخی روندهای جهانی در این سال نیز تغییری نکردند و هنوز هم دنیا بر همان خط قبلی سیر می کند. همچنان نظام اقتصادی جهان سرمایه داری است. همچنان هیچ رقیب قابل قیاسی با این نظام وجود ندارد. هنوز هم منافع ارزش افزای این نظام تعیین کننده است. هنوز هم تصمیمات دولت آمریکا (بزرگترین قدرت حال حاضر جهان) در راستای حفظ منافع و انباشت سرمایه است. برای حفظ امنیت این سرمایه نیز، کشورهای دنیا همچنان با عجله بدنبال تجهیز نظامی خود هستند. آمریکا همچنان پرچم دار اقتصاد دنیاست و سی درصد مبادلات جهانی در میان ۳۰۰ میلیون جمعیت این کشور است. اولویت این کشور همچنان، توسعه پایگاه های نظامی است. برخورد این کشور هنوز هم بطور مشهود و غیر قابل انکاری با تحولات دنیا تبعیض آمیز است. تردیدی در این نیست که کاپیتالیسم آمریکا فقط حامی دموکراسی است و حاوی آن نیست.

با این وجود، دموکراسی غربی، همچنان مقدس ترین نظام سیاسی دنیا باقی مانده است. کشورهای عربی ای که پوست انداخته اند، به دنبال هیچ گزینه ای جز دموکراسی نرفتند. معیار اخلاقی در دنیا نیز همچنان حقوق بشر است. حتی روشنفکران داخل ایران هم عمدتا به آن متوسل می شوند. حقوق بشر هنوز هم همان چماقی است که توسط غربی هابر سر ایران، کره شمالی و چین کوبیده می شود ولی عربستان و بحرین استثنا هستند زیرا پایگاه حفظ خلیج فارس و امنیت نفت جهان هستند. سال ۲۰۱۲ میلادی ادامه ی تحولاتی خواهد بود که از قبل در جریان بود، اما می تواند منشا حوادث جدیدی نیز باشد. شاید این سال نقطه شروعی برای خاورمیانه با یک آرایش جدید باشد. انفجار اطلاعات و گسترش ارتباطات که با سرعت حیرت آوری بر همه ی شئون زندگی تاثیر گذاشته است، باعث شده است تا انسان های معمولی جوامع بیش از هر دوره ای از تاریخ از رخدادها باخبر باشند اما هنوز تردیدی جدی باقی است که آیا این مردم قادرند تا در تحولات مهم جهانی تاثیر اساسی بگذارند؟
فارغ از تمام چیزهایی که امروز در جامعه، جغرافیای سیاسی وطن و کل دنیا می گذرد، برخی چیزها می توانند مستقل از زمان و زمانه، همواره درست باشند. گرچه منکر نسبی بودن بسیاری از مسائل هم نمی توان شد. به هر روی، چیزی که چندین بار در زندگی ام رخ داده و فراموش کردم آن را ثبت کنم، امشب نوبتش شد!
یه کلام کاملا اخلاقی و عاری از رنگ و بوی اوضاع روزگار! شاید بدموقع باشه که در روزهای پر مشغله بیست و سومین آذر زندگی، نمی تونم یه مطلب مرتب و شیک اینجا بنویسم، اما واسه به یاد موندن واقعیت زیبای زندگی، بد نیست که یادداشتی مختصر اینجا بماند.
گاهی پیش میاد که آدم علی رغم تمام مشکلات، به آینده و زندگی بسیار زیبا نگاه می کنه. چون اخلاق رو می بینه، خوبی رو می بینه. چیزی که می تونه مستقل از فرهنگ و دین هم باشه. هنوزم وجود خوبی میون انسان ها مقدس هست. هنوز هم کمک کردن انسان ها به همدیگه میتونه هدف اصلی یه فرد در دنیا باشه. با وجود تمام گرفتاری های زندگی امروزه، باز هم با دیدن برخی انسان ها و برخی رفتارها، میشه به همه چیز امید داشت. گاهی واقعا پیش میاد که کمک یا توجه کوچک یه نفر (چه غریبه و په آشنا) آدم رو سرشار از امید می کنه. مهم کمکی که دریافت کردیم نیست، مهم وجود خوبی است. اینکه هنوز هم انسان هایی هستند که بی ادعا و توقع، نیکی می کنن. هنوز هم میشه قشنگی ها رو در حد بالایی در زندگی ها دید. من می تونم به همه کسایی که تو برهه های مختلف زندگی، واقعا خالصانه دست یه نفر رو گرفتن یا کمکی کردن، این قول رو بدم که بالاخره روزی شما هم لذت این زیبایی زندگی رو از دست دیگران خواهید چشید. بله، هنوز هم انسان هایی وجود دارند که میتونن آدم رو به زندگی خوشبین نگه دارن. زمان بهترین قاضی خواهد بود ...
این مقدمه، می خواهد این بحث را باز کند که، تعاریف زیادی در ذهن ما قرار گرفته که کاملا سطحی اند و منشا آن ها چیزی نیست جز همان آموزش های بچگی ما. ما هنوز هم در موضوعات فراوانی با عینک کودکی می نگریم. تعصبات ما، اعتقادات ما، برخی علایق ما و مهم تر از همه تعاریف پایه ای ما از مسائل به میزان زیادی به گذشته مان بر می گردد. یکی از این تعاریف، دین است. تعریفی که از بچگی در کتب درسی، تلویزیون و حتی کتاب های متفرقه دیدیم، چیزهایی نظیر این بودند: دین برنامه زندگی است - دین راه سعادت است - دین برنامه جامع و کامل است که خداوند از طریق فرستادگانش برای بشر فرستاده است - دین مجموعه از دستورات است که به پیامبران وحی شده تا انسان ها را هدات کنند و ...
شاید این تعاریف هنوز هم طرفداران زیادی داشته باشند؛ شاید در برهه های مختلف زندگی هم اندیشیدن های نه چندان عمیق ما را به هم تعاریف رسانده باشد. اما چرا هرگز به این نکته فکر نکردیم که این تعریف به همه ابعاد دین اشاره نمی کند؟ چرا به این نکته هیچ وقت فکر نکردیم که این تعریف فقط به مذاق دین داران خوش می آید؟ چرا در نظر نگرفته ایم که این تعاریف، پیش فرض های زیادی دارند؟ منظور من صرفا یک تعریف نیست بلکه یک نگرش است که به کارکرد این مسائل برای ما بر می گردد. ظاهرا این خرده ها به کسانی که به دین اعتقادی هم ندارند بر می گردد! دین سرپوشی است بر جهل بشر از مسائل، دین جایگاهی است برای فرار از واقعیت های علمی و ... این دسته هم تعاریفشان از دین فقط مورد پذیرش خودشان است. این دسته هم تحت تاثیر قرار گرفتنشان خیلی عمیقانه نبوده. چرخش آن ها از آموخته های دوران کودکی هم چندان پایه و اساس قوی ندارد. آن ها هم به نوعی متعصبانه می نگرند.

بنابراین رسیدن به تعاریف نو، فراگیر و عمیق برای ما می تواند بسیار جالب و هیجان انگیز باشد. تعریفی که کاملا به آن باور دارم این است : « دین یک کلیت در هم تنیده غیر قابل تفکیک و تغییر است. » رسیدن به این تعریف واقعا برای من نتیجه کلی داشت و این که به بسیاری از اصول و تعاریف خود شک کنم و همه ی مسائل انتزاعی را از نو پایه ریزی کنم و بفهمم. این تعریف می تواند مورد توافق بسیاری از افراد قرار گیرد، حال آن که نگرش شخصی شان زمین تا آسمان فرق داشته باشد. کلیت دین نشان از جامعیت آن است. اینکه دین تلاش کرده تا در همه چیز سخن بگوید. در هم تنیده بودن و غیر قابل تفکیک بودن دین هم بدین واقعیت اشاره دارد که نمی توان بخشی از دین را قبول کرد و بخشی را رد کرد. مثلا اگر قرآن بپذیریم باید تا آخر آن را بپذیریم. نمی توان در اسلام روزه را پذیرفت ولی نماز را رد کرد. یک دین دار به واسطه در هم تنیده بودن مجبور است و باید تمام رشته های دین را بگیرد. این رشته ها کاملا در هم تنیده اند و کلیت واحد دارند. البته این مثال ها بدین خاطر ساده انتخاب شدند تا تقریبا خدشه ناپذیر باشند.
شاید در نگاه نخست عده ای غیر قابل تغییر بودن دین را قبول نکنند. اما باید از این منظر نگاه کرد که اصل دین ثابت است. اصل دین یک بار برای همیشه از سوی خداوند به پیامبر ابلاغ و سپس به بشریت رسیده است. این اصل نمی تواند عوض شود. حالا بشر چه بر سر آن آورده بحثش جداست. دین یک چارچوب ثابت دارد که دیواره های آن را نمی توان تغییر داد و آزادی عمل در همان چارچوب مجاز است. (این مساله به بحث آزادی هم مرتبط است که فعلا قصد باز کردن آن را ندارم) علی رغم آنکه دین داران دوست دارند روی این مساله پافشاری کنند که دینشان متناسب با زمانه و مقتضیات به روز می شود ولی باید قبول کنند که هرگز نمی توانند با تعقلشان نماز ۱۷ رکعت روزانه را عوض کنند. نمی توانند روش وضو گرفتن را تغییر دهند. و این که گاهی مراجع آن ها احکامی را متناسب با جامعه امروز (مثلا موضوعات پزشکی) می دهند اصلا نشان از قابل تغییر بودن نیست بلکه نشان عدم آگاهی از احکام دین در دوران قبلی دارد. و حالت دیگر آن هم این است که در گذشته در فهم دین اشتباه می کرده اند و امروزه خود را تصحیح کرده اند. این کلیت به دست بشر نمی تواند عوض شود، چراکه اصلا از طرف او نیامده و او در جایگاهی نیست که بتواند آن را عوض کند!
البته این ویژگی ها می تواند مورد تایید مخالفین دین و مذهب هم واقع شود. آنها هم قبول دارند که دین جامع است، آنها هم در هم تنیده و یکپارچه بودن دین را می پذیرند و حتی بیش از دینداران بر غیر قابل تغییر آن باور دارند. اساسا یکی از حملات آنها به دین از همین زاویه است که دین برای گذشته ها کاربرد داشته ولی برای امروزه قدیمی است و با عقل تعارض دارد. اما به طور کلی مخالفت اساسی آنها به منشا دین است. آن ها دین را مخلوق خداوند نمی دوانند بلکه مخلوق بشر می دانند! به هر روی، این تعریف با دیدگاه هم مخالفتی نشان نمی دهد. به واقع، این تعریف یه نگرش کاملا بی طرفانه و در عین حال تعیین کننده دارد.
هر چند ممکن است عده ای فقط تعارف خود را بپذیرند اما می توانند با ابزارهایی چون عقل، منطق و انصاف به کارکردهای تعاریف نگاه کنند و در مورد آنها به قضاوت بنشینند. انسان باید از ایده ها و سحنان نو و تازه استقبال کند تا خود را به روز کند و در دنیای امروز زندگی کند. دیگر پذیرفتن بی چون و چرا حتی در جهان سوم هم چندان خریدار ندارد. می توان چیزهایی را نپذیرفت ولی از آنها لذت برد. می توان بیرون از بسیاری جریان ها بود اما به شناخت جزئیات آن ها همت گماشت و به نتیجه گیری های منصفانه رسید. زمان بهترین قاضی خواهد بود ...
مسابقه ي چهار در چهار نخستين مسابقه ي تلويزيوني بين دانشگاهي ايران بود كه از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران در بهار سال 1390 پخش شد. اگرچه سوالات اين مسابقه منحصر به رشته هاي مهندسي بود، اما برگزار كنندگان آن، در برنامه ي خود برگزاري رشته ي علوم انساني را نيز در نظر دارند. دانشگاه هاي شركت كننده، تلاش كردند تا بهترين ها را بفرستند تا بتوانند به مقام خوبي برسند. با اين حال نه مي توان گفت كه بطور كامل شركت كنندگان در اين مسابقات، بهترين هاي دانشگاهشان بودند و نه مي توان گفت كه تيم پيروز در يك مسابقه واقعا از نظر علمي برتر بوده است. مهم ترين دليل اين ادعا انتخاب هاي نه چندان دقيق، محدوديت هاي برگزاري مسابقات در تلويزيون، كمبود امكانات و نارسايي موجود در برگزاري مسابقات بود.
تيم برگزار كننده ي اين مسابقات به تهيه كنندگي آقاي راهپيما از اين حيث كه براي اولين بار يك مسابقه تمام دانشجويي را در تلويزيون تدارك ديدند، به موفقيت بزرگي رسيدند. احتمالا مدت هاي زيادي براي محقق كردن اين مساله صرف كردند. اما در برگزاري مسابقات همه چيز به خوبي ايده برگزاري مسابقه پيش نرفت. كمبود امكانات در استوديوي مسابقه و طراحي ضعيف نرم افزار برگزاري مسابقه از نكات منفي اي بود كه مي توانست آزادي عمل زيادي نيز در طراحي آيتم ها بوجود آورد، وليكن چنين چيزي محقق نشد. در ساير مسابقات تفريحي صداوسيما به مراتب كارهاي نرم افزاري قويتري ديده شده است. در پخش اين مسابقه نيز اين مساله كاملا واضح بود، بطوري كه تماشا كنندگان از مراحل علمي چيزي متوجه نمي شدند و حتي براي دانشجويان رشته هاي مربوطه نيز فرصت مشاهده ي مناسب سوالات نبود. مثلا خيلي ساده مي توانستند، نتيجه ي مسابقه را در جاي جاي مسابقه به نمايش در آورند. ولي چنين نشد و بينندگان بدون اطلاع از جو مسابقه و اختلاف تيم ها فقط به مشاهده چند آيتم مي نشستند و در پايان مسابقه متوجه نتيجه مسابقه مي شدند. و يا آيتم برنامه نويسي كه اصلا بيننده چيزي را متوجه نمي شد و فقط چند دانشجو را پشت لپ تاپ مشاهده مي كرد!

شبكه چهار نيز در همكاري با گروه سازنده بسيار ضعيف و انتقادآميز عمل كرد. منظم نبودن ساعت پخش و تكرار مسابقه، پخش نشدن برخي مسابقات بدون اطلاع قبلي و عدم تبليغ مناسب مسابقه باعث شد تا كمتري بيننده اي از بينندگان معمولي تلويزيون جمهوري اسلامي در ساعات پخش مسابقه، سراغ شبكه چهار برود. اين مسائل نشان داد كه در اولويت هاي سازمان و گروه شبكه چهار، دانشجويان در اولويت آخر قرار دارند و چندان براي دانشگاه و دانشجو ارزش قائل نيستند. مثلا مشاهده تكرار مسابقه در ساعت 10 صبح براي هيچ دانشجويي ميسر نبوده و نيست و اين اقدام شبكه چهار بسيار تعجب آور و خنده دار بود. به همه ي اين موارد اطلاع رساني هاي ناقص، اشتباه و گاهي ديرهنگام سايت شبكه چهار را نيز مي توان افزود.
البته در نگزش تيم برنامه ساز نكات مثبتي نيز ديده مي شد. مثلا ايده بسيار جالب طراحان آن در جلب بينندگان معمولي، قرار دادن آيتم هاي متنوع هنري و ورزشي بود. اين آيتم هاي متنوع براي خود شركت كنندگان، كارشناسان و حتي برگزار كنندگان مسابقه غافلگير كننده بود. جالب ترين اتفاقات مسابقه در اين آيتم ها رخ مي داد و پخش تصاوير آن تلويزيون براي همه تازگي داشت. هر چند كه كارشناسي اين آيتم ها گاهي نامناسب و غير عادلانه بود. شايد دعوت كردن چند كارشناس و امتياز دادن هر كدام در متعادل كردن نمره ي كارشناسان اثر مي گذاشت. (نظير سيستم نمره دهي در ورزش هايي چون ژيمناستيك) از نظر موسيقي هاي بكار رفته در مسابقه و تناسب آن با آيتم ها، مي توان نمره ي قبولي را به بخش موسيقي مسابقات داد و به تناسب آيتم ها هيجان يا آرامش يا استرس را بخوبي به بيننده القا مي كردند.
دربخش برنامه نويسي، نوع اجراي آيتم، چندان مطلوب نبود. اگرچه ايده ي قرار دادن آن خوب بود، ولي براي تمام دانشجويان مهندسي كامپيوتر بسيار عجيب بود كه بايستي برنامه اي را در ده دقيقه بنويسند و اجرا كنند. سيستم نمره دهي آن نيز اصلا معيار معين و مناسبي نداشت. هر چند كه در ادامه ي مسابقات بعد از تعطيلات، قرار دادن بخش محاسبات ذهني تا حدي اين بخش را بهبود بخشيد. بخش ماتريس سوالات و قرار دادن سوالات انتخابي، بخش جالبي را رقم زد، ولي نوع سوالات ارائه شده به اين ويژگي انتخابي بودن لطمه وارد كرد. مثلا پيش از تعطيلات همه ي سوالات 15 امتيازي از مهندسي مكانيك بود و پس از تعطيلات از مهندسي برق. اين مساله در نتايج بازي ها اثر مي گذاشت. سوالات مي توانستند به صورت شاخه اي نيز تقسيم بندي شوند و يا محدوديت هايي بر مبحث سوالات اعمال شود تا در حق تيم ها اجحاف نشود و تاثير پارامتر شانس كمتر گردد. فكر مي كنم كمي وقت گذاشتن روي طراحي اين قسمت، مي توانست خيلي ثمربخش باشد.
بخش بازي هاي رايانه اي نيز به جهت امكانات ضعيف نرم افزاري خوب از آب در نيامد. مثلا اطلاعات بخش پرتاب توپ مي توانست توسط خود دانشجويان وارد گردد تا اين همه مدت زمان بازي صرف اعلام سرعت و زوايا نشود. يا جهت هاي چهارگانه كه بايد با رنگ گزينه ها به دانشجويان توضيح داده مي شد تا اشتباه نكنند! سيستم امتيازدهي اين بخش ها نيز اصلا مناسب نبود. به طوري كه گاهي در وسط مسابقات هم قوانين امتيازدهي يك آيتم عوض مي شود تا اصلاح گردد و اين مساله نشان مي دهد كه چندان روي طراحي و امتيازدهي آن وقت صرف نشده بود.

در مجموع فكر مي كنم مهمترين مشكل تيم برنامه ساز بحث مالي بود. شايد اگر نفرات بيشتري در تيم برنامه ساز حضور داشتند و افراد متخصص تر و بيشتري در بخش رايانه بودند، كيفيت مسابقات واقعا بالاتر مي رفت. از نظر اجرا هم با وجود مسلط بودن مجري در بيان، عدم آشنايي او با مسائل مهندسي باعث مي شد تا گاهي جملات غيرمنطقي و نادرست و حتي طنزگونه از زبان مجري شنيده شود. و گاهي نيز شوخي ها و تمسخرهاي مجري بر عملكرد دانشجويان، باعث ناراحتي آنها مي شد. چراكه مجري برنامه به اصطلاح «بيرون نشسته و مي گويد لنگش كن» رفتار مي كرد.
اما آنچه كه واقعا به مذاق شركت كنندگان خوش نيامد، نوع پخش مسابقات بود. فارغ از نامنظم بودن پخش مسابقه كه به علت عدم همكاري مناسب شبكه چهار بود، حذف بسياري از صحبت هاي دانشجويان و اشتباهات عوامل دست اندركار مسابقه باعث دلخوري دانشجويان شده بود. درست است كه گاهي بايد برخي از بخش ها را براي رعايت زمان پخش مسابقه، حذف كرد، ولي بايد اذعان داشت كه بسياري از حذف هاي انجام شده، به معناي كلمه سانسور بودند. تمامي انتقادات دانشجويان حذف شده بود. اساسا صحبت هاي بعد از مسابقه دانشجويان در صورتي قابل پخش بودند، كه انتقادي در آن ها نباشد. گاهي بعضا صحبت هايي به تيم ها منتسب مي شد كه اصلا صحت نداشتند. يا گاهي يك صحبت نادرست و بعضا سخيف مجري پخش شده، وليكن پاسخ دانشجويان به آن صحبت، حذف مي شد. تمامي اعتراضات به نحوه كارشناسي ها، حذف شده بودند و با ماست مالي صحنه ها، برخي قسمت ها را طوري ديگر وانمود كردند. اوج اين حذف ها اعتراض تيم صنعتي اصفهان در مسابقه دوم با زنجان بود كه نه تنها پخش نشد بلكه با تحقير عملكرد اين تيم در بخش برنامه نويسي، حركتي تلافي جويانه نيز انجام شد! اين مسائل به نوعي صداقت و امانت داري مسئولين برگزاري را زير سوال برد و نشان داد كه به هيچ وجه انتقادپذير نيستند و شباهت فراوان آن با ساير برنامه هاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي، در اين زمينه مشاهده شد. چنين چيزي منفي ترين ويژگي اين مسابقات بود.

به هر روي علي رغم وجود نقطه ضعف هاي فراوان در تهيه و پخش مسابقه چهار در چهار، اين مسابقات مي تواند سرآغازي در سري مسابقاتي جديد در صداوسيما باشد و پاي دانشجويان را به تلويزيون ايران بيشتر باز كند. اين مسابقات باعث شد تا برخي دانشگاه ها تصميم به برگزاري مسابقات داخلي بكنند و به اهميت برگزاري مسابقه و شور و نشاط آن پي ببرند. دستاورد ديگر اين مسابقه معرفي چهره اي متفاوت و مثبت تر از دانشجو در ذهن مردم عادي بود. اين مسابقه بطور غير مستقيم به يك مساله مهم نيز تاكيد داشت و آن بحث كار گروهي و همكاري افراد در قالب يك گروه بود. اميد است كه چنين كارهايي بررسي و اصلاح شده و با رفع مشكلات و نواقص در آينده به شكلي كامل تر و بيننده پسندتر از طريق تلويزيون به خانه هاي مردم رفته و در آگاهي عمومي مردم نيز موثر واقع شود.
چهار سال پيش بود كه آخرين جلد از مجموعه كتب هري پاتر انتشار يافت و با استقبالي گسترده در دنيا مواجه شد. امروزه و در همين ماه ميلادي، آخرين يادگار هري پاتر يعني بخش دوم از فيلم «هري پاتر و يادگاران مرگ» نيز با استقبال بي نظير هري پاتريست هاي دنيا مواجه شد. داستاني كه در به ۶۷ زبان دنيا ترجمه شد و قريب به ۵۰۰ميليون نفر آن را خواندند! هري پاتر مورد علاقه ترين كتاب من نيز، پيش از دانشگاه بود. كتاب هاي اول تا پنجم آن را بارها خواندم؛ هر بار دقيق تر از دفعه ي قبل. البته كتاب هاي ششم و هفتم را هم بيش از يكبار خواندم اما نه در حد پنج كتاب اول! در تابستان پيش از ورود به دانشگاه جلد هفتم بتازگي منتشر شد و آن را خواندم و تحت تاثير پايان زيباي اين داستان مطلبي را براي وبلاگ آن روزهايم، روي كاغذ نوشتم. مشغولي هاي مختلف و فراموشي، باعث شد تا اين نوشته چهار سال پنهان بماند. آنچه در زير آمده همان نوشته ايست كه چهار سال پيش در مورد مجموعه هري پاتر نوشتم. جالب است كه سعي كرده بودم با نگاهي انتقادي اين كار را انجام دهم! اكنون كه در رشته ي تاريخ درس «روش تحقيق» را گذرانده ام، خيلي بهتر از چهار سال پيش ارزش نقد يك كتاب و نوشته ي انتقادي را مي دانم. به قول دكتر رنجبر، اساسا در جوامع غربي كتاب، فيلم يا اثري كه نقد نشده، به منزله ي اين است كه خوانده، ديده يا مشاهده نشده است.

اما به نظرم وراي اين مسائل، مقايسه نوشته ي چهار سال پيشم با امروز، بسيار جالب تر است. نكته مثبت وبلاگ نويسي نيز همين مقايسه است. از نوع نگرش، جهان بيني، تفكر و احتياط در نوشتن گرفته تا سبك نوشتن، نوع جمله بندي ها و حتي ها گزينش واژگان در نگارش يك متن! همگي دچار تحول شده اند و فكر مي كنم كه اين تحولات واقعا مثبت بوده است. يقينا اين تحولات متاثر از جو آكادميك نيز بوده است. اين تحولات اين قدر زياد بوده است كه به راحتي مي توانم بگويم كه نزديك به نيمي از نوشته ي پايين را نمي پسندم و با يك سوم آن، به كل مخالفم! به بسياري از جمله بندي هاي آن معترضم و فكر مي كنم كه نياز به ويرايشي اساسي دارد! با اين وجود من اين نوشته را بدون تغيير و به همان فرمي كه چهار سال پيش نوشته شده ، منتشر مي كنم. شكي نيست كه در آينده هاي نه خيلي دور نيز به جمله بندي هاي امروزم خواهم تاخت اما ضروري است كه همه ي اين نوشته ها و خاطرات، ثبت، بررسي و نقد شوند تا انسان متحول شده، اصلاح گردد و به سوي پيشرفت حركت كند (همان فايده ي اساسي تاريخ). شما را با نوشته اي در هجده سالگي ام تنها مي گذارم:
***
نقد داستان هری پاتر ؛ نوشته شده در تابستان ۸۶
هري پاتر داستان نام آشناي ج.ك. رولينگ است كه در بريتانيا نوشته است. از همين جا مي توان منشا نقطه ضعف ها را در داستان رديابي كرد چراكه با عينك بريتانيايي نوشته شده است. نه به اين معنا كه نوشته هاي برتانيايي همگي ايراد دارند، خير! بلكه براي يافتن نقطه ضعف هاي داستان كافي است قدري فرهنگ مردم بريتانيا را بشناسيم. فرهنگي كه ميان همگي آن ها مشترك است، نه فرهنگ طبقه اي خاص! بي شك رولينگ نيز به سبب انسان بودن ، قدري فرهنگ ملي خود (چه خودآگاه و چه ناخودآگاه و علي رغم تلاش هاي احتمالي) در داستان پياده كرده است. توجه شود كه اصلا منظور اين نيست كه داستان نبايد تحت فرهنگ كشوري خاص پيش برود؛ طبيعي است كه داستان در اين دنيا روي داده است. تاكيد بر اين است كه نحوه تفكر و حتي جمله بندي رولينگ در كتاب تحت الشعاع مسائلي واقع مي شود، كه اگر نبود، داستان بهتر پيش مي رفت.
البته اين معضل براي تمام نويسندگان روي مي دهد و گزيري نيست. و بايد گفت نويسنده اي موفق تر است كه مسائل حاكم بر خود را كمتر در داستان دخيل كند. در اين نوشته به عمد، نقاط ضعف و قوت داستان در كنار هم و به شكل مختلط آمده تا احيانا تصوري بسيار خوش بينانه و يا به عكس بدبينانه در ذهن جا نيافتد. و نيز سعي شده است كه نگاهي متفاوت با ساير نوشته ها بر اين كتاب داشته باشم.

پيش از هر چيز بايد اقرار كرد كه هري پاتر داستاني بسيار موفق بود و در آن هيچ شكي نيست. بزرگترين نقطه قوت داستان در يكپارچه بودن آن است، علي رغم آنكه جزئيات بسيار در آن آمده است. و نكته ي جالب تر آنكه بسياري از همين جزئيات (در نگاه اول خواننده) بعضا نقش هاي اساسي در ادامه ي داستان بازي مي كنند. مثلا در كتاب اول كمتر كسي در هنگام آتش زدن رداي اسنيپ توسط هرميون، به برخورد هرميون با كوييرل (پيش از خواندن ورد) توجه مي كند. گاهي نيز اين جزئيات در ابعاد وسيع تري از داستان پديد مي آيند؛ مثلا خلع سلاح مالفوي توسط هري در قصر مالفوي ها كه ممكن بود اين كار توسط هر كس ديگري رخ دهد و يا هدف هري هر كس ديگري باشد، امري است كه هر خواننده اي به شكل طبيعي در آن درگيري به آن توجه نمي كند! اما همين امر موجب مي شود كه هري ارباب ابرچوبدستي شود كه نهايتا موجب برتري هري در مهم ترين دوئل داستان مي شود. بايد اعتراف كرد كه رولينگ در اين امر بسيار متخصص بود.
حتي در جاهايي از داستان نيز به خواننده تاكيد مي كند كه متوجه امر غيرعادي شود، اما اين خواننده است كه تنها و تنها خواستار ادامه ي داستان است. مثلا در كتاب چهارم در زمان اغتشاش بعد از فينال جام جهاني كوييديچ، زماني كه بارتي كراوچ پسر با شنل نامرئي، وينكي جن خانگي خود را مي كشد، رولينگ دقيقا اين جمله را ذكر مي كند: «وينكي به طرزي تقلا مي كرد كه گويي موجودي نامرئي آن را مي كشد»! بارز است كه بهترين فرصت براي حدس داستان در اينجا به خواننده داده شده است.
يكي از بزرگترين ايرادات رولينگ اين است كه به شكل يك الگوريتم كليه ي كتاب ها را نوشته است. به اين شكل كه همه ي كتاب ها (بجز كتاب هفتم) از خانه ي دورسلي ها آغاز شده و يك ماجراي مهم پيش از ورود به هاگوارتز روي مي دهد، سپس داستان هفته ي نخست هاگوارتز به شكل دقيق بازگو شده و بعد از آن به مثابه اينكه حوصله ي رولينگ سر مي رود، داستان دو ماه پرش مي كند و سپس وارد يك ماجراي ديگر كه عمدتا در هالووين رخ مي دهد و بعد پرش ديگري كه به كريسمس منجر مي شود و بعد از آن اتفاقات عيد پاك و در نهايت هم ماجراهاي آخر كتاب است كه حادث مي شود. از كتاب اول تا كتاب ششم اين رويه تقريبا تكرار مي شود. حتي كتاب هفتم نيز تا حدي اين رنگ و بو را در خود دارد. تنها تلاش رولينگ براي غلبه بر اين روند يكسان، قرار دادن مسابقات كوييديچ است كه اين امر نيز خود تقريبا روالي يكنواخت به خود مي گيرد. انتقاد ديگري كه بر او وارد است، اين است كه گاهي بسيار خوشي ها را زياد و گاهي نيز بسيار گرفتاري ها را فزوني مي بخشد. مثلا در كتاب دوم وضعيت هري، دامبلدور و مدرسه بسيار وخيم توصيف مي شود و اين باعث مي شود كه رولينگ مجبور شود در انتها، تمام شادي ها را يكجا جمع كند. پاتري كه در مدرسه جدي ترين متهم براي بازكننده ي تالار اسرار است، دامبلدوري كه از مدرسه بركنار شده و دانش آموزاني كه خشك شده اند؛ اين ها همه و همه پيش از ورود هري به تالار اسرار گريبان گير اوست و مهم تر اينكه خواهر صميمي ترين دوستش نيز ناپديد شده است. تمامي اين مشكلات دو ساعت بعد رفع مي شود! گرچه شايد تا حدي رولينگ در اين امر بي تقصير باشد! مشابه اين وضعيت، پيش از نخستين مرحله ي مسابقه ي سه جادوگر نيز روي مي دهد.

آنچه رولينگ را در ميان نويسندگان منحصر به فرد جلوه مي دهد، ارتباط دادن تمام شاخ و برگ هاي داستان با محور اصلي داستان است؛ امري كه شايد در وادي امر معلوم نيست و گاهي در كتاب هاي بعدي اين ارتباط مشخص مي گردد. به عنوان مثال به اين كلمات خوب توجه كنيد كه چه حوادثي در كل كتاب ها بخاطر اين كلمات رقم خورده است: كوييديچ، هاگزميد، ديدار با هاگريد، اژدها، گراوپ، جام جهاني كوييديچ، كلاس پيش گويي، نفرت از اسنيپ، جن خانگي، علامت شوم و ...
نكته ي تعجب آور و بحث برانگيز در داستان، وجود به وفور مسائل عشقي و تا حدي ارتباطات هوس گرايانه ميان افراد اصلي اين كتاب، در شاهزاده ي دورگه است. چراكه در كتاب هاي قبلي و كتاب هفتم هرگز اين امر به اين شدت يافت نمي شود. شايد توجيهي باشد كه در اين كتاب است كه كليه ي دانش آموزان به سن بلوغ رسيده اند! جواب اين است كه چرا در كتاب هفتم اين گونه نيست؟ مسلما رولينگ در كتاب ششم تحت تاثير عوامل بيروني جدي قرار داشته، بعلاوه اينكه بيشترين وقفه در نوشتن كتب هري پاتر، پيش از نگارش شاهزاده ي دورگه رخ مي دهد.
اساسي ترين ضعف رولينگ كه چارچوب كلي داستان را نيز مي تواند به زير بكشد، بحث اوكلامانسي است. امري كه به شدت مورد حمايت دامبلدور بود و محور اصلي كتاب پنجم نيز بود. تمامي محفل به هري تاكيد مي كردند كه بايد ذهن خودش را در برابر ولدمورت ببندد، اما در پايان ديديم كه همين ارتباط ذهني بود كه باعث شد هري به اسرار يادگاران مرگ دست پيدا كند. شايد براي خواننده نيز عجيب باشد كه داستان به هيچ وجه غير منطقي پيش نرفت، دامبلدور و سايرين براي هري، رون و هرميون نشاني نگذاشتند اما چطور اين سه نفر توانستند كليه ي رموز را پيدا كنند؟! جواب در همان ارتباط ذهني است كه به توصيه ي تمام جادوگران كاركشته بايد متوقف مي شد! حال كه اين بحث پيش آمد بايد به ذكاوت رولينگ هم اشاره كرد. مشابه همين امر در كتاب دوم رخ مي دهد و آن نحوه ي يافتن تالار اسرار است؛ منتها در اين حالت واقعا منطق درستي بر اين پروسه حاكم است. پيشنهاد مي كنم حتما اين قسمت را يكبار ديگر بخوانيد.
آنچه كه من آن را شاهكار رولينگ تلقي مي كنم، تلاش وي در كتاب هفتم است و آن تاكيد بر اين امر كه قهرمان اصلي كتاب هري پاتر است و نه هيچ كس ديگر! جدي ترين فرد براي اين عنوان آلبوس دامبلدور بود. با توجه به برخي خودخواهي هاي هري در كتاب ها، تصورات منفي كمي از هري نيز در خوانندگان بود، اما رولينگ با آوردن جواني دامبلدور در كتاب هفتم داستان و تاثير دادن آن بر فرآيند داستان، شجاعت بزرگي به خرج داد. بايد باور داشت كه تخريب شخصيت دامبلدور ولو در سطح جزئي و در جواني او، كاري خطير بود. دامبلدور شخصيتي بسيار محبوب بود اما او نيز در جدال با شخصيت نخست كتاب، در نهايت از محبوبيت هري شكست خورد! (در واقع اين يك هنر نويسنده است كه بتوان بخوبي چنين نتيجه اي گرفت كه در كتاب هاي هري پاتر شخصيت کاملا آرماني وجود نداشت.)

در آينده باز هم از هري پاتر صحبت خواهم كرد و در تلاشم كه دقيق تر، اين مجموعه كتاب ها را كالبد شكافي كنم، زيرا به هنگام نگارش اين مطلب دو سال بود [و امروز شش سال مي شود!] كه سراغ هيچ يك از شش جلد قبلي نرفته بودم و تنها در تابستان بنا به ضرورت و جهت اطلاع از پايان داستان يكبار [و در آينده دو بار] كتاب هفتم را خوانده بودم. مطالب جالب تر و زيباتري هم از اين كتاب در ذهن خود دارم كه در قالب مرتب تر و سازمان يافته تر بعدها خواهم نوشت. مباحثي چون مقايسه قدرت جادوگران، قهرماني هاي كوييديچ و هاگوارتز، انتخاب قوانين جادوگري، هرميون، اسامي اشخاص كتاب، خوش قولي هاي رولينگ و غيره.
بايد تاكيد داشت كه به هيچ عنوان مطالب بالا اين اثر بزرگ را خدشه دار نمي كند. گو اينكه اگر كسي حوصله كند، مي تواند غلط هاي همين چندين خط مطلب مرا نيز بيابد و يا نقد كند، چه برسد به اين همه صفحه از يك داستان! با تشكر ا صبر و شكيبايي شما هري پاتر دوستان ...
***
در پايان متن اشاره اي به قول نوشته هايي شده كه هرگز در اين چهار سال نوشته نشدند و مهمترين دليل آن مشغولي هاي دوران كارشناسي دانشگاه شيراز بود. مطمئن هستم در آينده ي نزديك هم فرصت نوشتن اين موضوعات را نخواهم داشت. شايد در سال هاي دور آينده، كه فرصت ها ديگر غنيمتي به قدر امروز ندارند و شتاب كنوني كاهش يافته است، بتوانم باري دگر اين مجموعه زيبا، شيرين و خواندني را دوباره بخوانم و فرصتي ديگر براي قياس نگرش و نگارش خويش به بهانه ي رخدادهاي پرماجراي «هري، رون و هرميون» ، به دست آورم و هري پاتر رو باز هم نقد كنم! هر چه خدا بخواهد همان خواهد...
شنیدن خبر نبش قبر رودلف هس فرصت خوبی است برای نقدها و حملاتی بر لیبرالیسم غربی و دستاوردهاي تمدن غرب! واقعا تعجب آور است که یک نبش قبر در آلمان برای جلوگیری از تجمع تعدادی طرفدار انجام می گیرد. در این که رژیم آلمان نازی جنایات زیادی را انجام داد شکی نیست و البته در همان دوران پایانی جنگ هم انتقام های زیادی از خود مردم آلمان در قیچی کردن آلمان از غرب و شرق، توسط آنگلستان، آمریکا و شوروی گرفته شد. در دادگاه نورنبرگ هم که سران این حکومت محکوم شدند. بسیاری از آنها اعدام شدند. همین اعدامی که شما معتقدید نباید انجام شود و پیوسته و حکومتهایی چون چین، ایران و ... حمله می کنید! خب حالا نگراني شما از چيست؟ واقعا فكر مي كنيد ناسيوناليسم افراطي هيتلر در حال زنده شدن است؟! تقسیم آلمان بین فاتحان جنگ نشان از تقسیم منافع بعد از جنگ بود. در واقع همه ی نبردهای قرن بیستم بر سر رسیدن به قدرت و منافع در دنیای غرب بود. جنگهای جهانی اول و دوم دستاوردهای تمدن غربی بودند. جنگ سرد میان فاتحان جنگ جهانی دوم بود و امروزه نیز کشتن بسیاری از افراد با نام مبارزه با تروریسم بوسیله ی غربی ها صورت می گیرد و قطعا پاي منافع هم در ميان است. اگرچه همه ی تمدن ها را با وجود اشتباهات، بدی ها و خوبی ها باید پذیرفت و نقد کرد. هدف من از این گفته ها این است که غرب تطهیر نکنیم و بهترین تمدن تاریخ قلمداد نکنیم.
نبش قبر رودلف هس چه توجيهي دارد؟ چه خطري را براي صلح جهاني واقعا دفع كرده است؟ به هر حال هنوز هم عده ای طرفدار فاشیست حزب نازی هستند و طبق شاخصه های تمدن غربی، باید به آنها اجازه ی تجمع بر سر قبر نفر دست راست هیتلر را داد. حتی باید به آنها اجازه ی فعالیت در یک سیستم دموکراتیک را داد. نمونه ی دیگر این رفتار تبعیض آمیز هم در جشنواره ی فیلم کن بود که بیان احساسات (هر چند نژادپرستانه) توسط یک کارگردان به اخراج او از جشنواره منجر شد! خب معنی آزادی بیان و آزادی اندیشه چیست؟ انتقادات شما به حکومت های توتالیتر مثل ایران بر سر چیست؟ ليبراليسم خوب است اما وقتي نياز باشد؟

نکته ی دیگری که این روزها در غرب و انگلستان سر و صدا درست کرده، شنودهای تلفنی شخصیت های معروف بریتانیا بود. آبروریزی روزنامه News of The World و یک افتضاح برای یکی از غول های رسانه ای دنیا یعنی روپرت مرداک. چنین رخدادهایی باید برای دلبستگان مطلق به تمدن غربی یک درس باشد. این قدرها که فکر می کنید غرب با شرافت نیست! هنوز هم زد و بندها و مافیاهای پشت پرده در رخدادهای مهم نقش دارند. نقش سرمایه داران و رقابت های اقتصادی بر بسیاری از حوادث سیاسی تاثیر دارد. اگر رژیمی در ساحل عاج خیلی سریع توسط فرانسه ساقط می شود تا آلاسان واتارا با رای مردم روی کار بیاید، اگر در ليبي جنگ فرسايشي در حال انجام است، اگر در سوريه مداخله اي جز چند تحريم ظاهري چند شخصيت رخ نداده، اگر پروژه هسته اي ايران به مثابه يك سريال درآمده و همه ي ديپلمات ها سر گردان هستند و اگر هنوز كه هنوزه كشور فلسطين رسمي نشده است و هزاران مثال ديگر، همگي به منافع و زد و بندهاي پشت پرده ربط دارد. ديگر باور كردنش دشوار نيست در حال حاضر جريان ها و كانال هاي مافيايي فراواني وجود دارند و بر تحولاتي كه ما خيلي معمولي مشاهده مي كنيم، اثر مي گذارند.
دنياي بعد از جنگ هاي جهاني تا امروز به طور كامل در دست غربي ها قرار داشته است. از ويژگي هاي مهمي كه بعد از دوران جنگ جهاني دوم بر دنيا و سياست دنيا مسلط شد، وجود زد و بندهاي سياسي پشت پرده است. زد و بندهايي كه در دوران جنگ سرد هم وجود داشت و هرچه به پايان اين دوران نزديك شديم، نقش آنها بيشتر شد و مسايل و رقابت ها از ظاهر به باطن منتقل شد. اگرچه يادگار دوران ميان دو جنگ يعني تبليغات دروغين، هنوز هم نقش پر رنگي دارد ولي رشد عقل بشر و تجربه ي گذشته باعث شده تا تبليغات اثر گذشته رو نداشته باشد. وجود ساختارهاي شكننده در دنيا ردپاي خوبي براي فهميدن اوضاع مافيايي كنوني و روابط پشت پرده دنيا نشان مي دهد. اگر با ورشكست شدن چند بانك بزرگ آمريكا، يك بحران اقتصادي به مدت دو سه سال كل دنيا را در بر مي گيرد و پس لرزه هاي آن دبي را به زمين مي زند، اگر نشت يك خط انتقال نفت شركت عظیم BP را به زمين مي زند و براي اولين بار در تاريخ خود داراي يك مالك آمريكايي مي شود، و يا اگر يك بحران پولي در منطقه ي يورو با زنده كردن بدهي هاي قبلي، چند كشور با جمعيت بالا چون اسپانيا، پرتغال، يونان و احتمالا ايتاليا را دچار بحران مي كند، نشان مي دهد كه حباب ها و ساختارهايي شكننده وجود دارند كه بنا بر مقتضيات روزي فرو مي پاشند و عده اي سود مي برند.

من فكر مي كنم كه رقابت هاي اقتصادي و گسترش نفوذ، جدال اصلي در پس اين جريان هاست. اگرچه مدت هاست كه اقتدار كشورها بر اساس اقتصادشان است اما ديگر بحثي از قوميت ها، نژاد ها و مليت ها در ميان نيست و منافع شخصي بيش از هر دوران ديگري در تاريخ، تعيين كننده است. و البته اين مساله هم دستاوردي ديگر از تسلط تمدن غربي بر دنياست. زمان بهترين قاضي خواهد بود ...
« یاد بگیریم تاریخ، حافظهی رویدادهای سرنوشتساز یک ملت است، نه دادگاهی برای تشویق یا تکفیر مردگان. وقتش رسیده است به جای اسطورهپردازی و ابلیسسازی، تنها در مورد انسانهای تاریخی، با وجود امکان اشتباهشان صفحات تاریخمان را پر کنیم. »
پس از سه سال از یک تصمیم مهم در زندگی شاید وقت خوبی باشد برای بازتعریف دلایل و مرور نتایج. فکر می کنم یک اصل رو باید پیش از بررسی این سه سال بگم. نمی دونم تئوریزه شده ی این اصل چیه، مشخصا جایی ندیدم، ولی به احتمال فراوان باید وجود داشته باشه. شاید در روان شناسی، شاید در فلسفه علوم، نمی دونم! (اگر کسی جایی دیده حتما روشنم کنه) این اصل که کاملا به اون باور دارم این است:
اگرچه آگاهی ما از بسیاری از مسائل در دوره ای که اتفاق می افتند، منحصر به جو و شرايط همون دوره است، ولی هیچ دلیلی نمی شود که دیدگاه ما از اون قضیه بعد از چند سال (که خارج از جو درونی اون دوران است) اشتباه باشه! به نظر من هم نگرش ما در اون دوران ميتونه صحيح باشه و هم مدت ها پس از آن. در واقع ممكن است ما به مسائلي اصلا در آن دوران توجه نداشته باشيم، ولي بعد از مدتي بيايم و بگيم كه عوامل اون اتفاق اين چيزها بوده است. حتي اين نگرش ها ميتونن گاهي در تضاد هم باشند ولي در عين حال ميتونن هر دو برداشتي صحيح نيز در بر داشته باشند. به عبارت ديگر، برداشت ما از مسائل پيرامون ما شديدا به عينكي كه بر چشم زده ايم بستگي دارد. استفاده مناسب از و قضاوت منصفانه با اين عينك، مي تواند نتيجه صحيحی دهد. ممكن است اين قضاوت ها در زمان هاي متفاوت خيلي هم موافق هم نباشند، ولي همگی مي توانند صحيح باشند.
اصل بالا با چند نمونه مثال در ادامه مطلب روشن تر خواهد شد. من به اين اصل باور دارم. چه در نگاهم به تاريخ و چه در نگرشم به زندگي كنوني و حال حاضر خودم و مسائل روز دنيا. اگر دلايل و استدلال مناسبي پشت يك نظر و نظريه باشه، مي تواند درست باشد فارغ از اينكه ساير نظريات به چه نتايجي منتج مي شوند. با این مقدمه به خوبی می توان از سه سال پیش تصمیمات را واکاوی کرد:
سه سال پیش با یک نگرش کاملا خام و عوامانه به سمت رشته ی تاریخ رفتم. در آن دوران شناخت من از تاریخ ایران به حد زیادی اسیر دیدگاه های رایج عوام به شکوه ایران باستان بود. اگرچه بخش های دیگر تاریخ در همان دوران نیز برای من زیبا بودند. از عوامل موثر در این مساله آقای سلیمانی دبیر تاریخ دوران راهنمایی بود. شناخت پدرم از تاریخ هم این مساله را تقویت کرد. این علاقه در کنار یک عامل مهم باعث شد که به رشته ی تاریخ بروم و آن مساله جاه طلبی بود! باید اعتراف کنم که موفقیت های نسبی اوایل دانشگاه یک جاه طلبی در من ایجاد کرد و باعث دو رشته ای شدن، شد. هر چند این جاه طلبی خیلی زود از میان رفت. به هر حال هیچ خرده ای نمی توان گرفت که رفتن به یک مسیر صحیح هم به طور مطلق بایستی با عوامل کاملا مثبت همراه باشد. خير، چنین نیست.

این مسائل آن قدرها هم مهم نیستند و ادامه ی کار در رشته ی تاریخ حائز اهمیت بود. مهم تر اين بود كه علاقه ام به تاريخ بيشتر شد و علت علاقه او هم روز به روز منطقي تر مي شد. هرگز از این تصمیم که تاریخ را به عنوان رشته ی دوم انتخاب کردم پشیمان نشدم. به مرور زمان حتی از این انتخاب خرسندتر نیز شدم. به تدریج شناخت واقعی از فضای علم تاریخ بشتر شد. ترم دوم رشته ی تاریخ تا حدود زیادی تعیین کرد که شاخه ای از تاریخ بیشتر برایم جذاب است: تاریخ جهان. کتاب تاریخ جهان دکتر خیراندیش و نگاهی به تاریخ جهان نهرو هم نقش مهمی در این امر داشتند. اما در ترم سوم بود که واقعا حس کردم که یک دانشجوی تاریخ هستم. آشنایی با دکتر ندیم بسیار با ارزش بود. جدا از اینکه دکتر ندیم نگرش مرا نسبت به تاریخ عوض کرد، در نگرش من نسبت به جامعه، زندگی و مردم نیز بسیار اثر گذاشت. (تخصص دکتر ندیم مردم شناسی تاریخی است) جدا از این، در ترم سوم واحدهاي بيشتري هم گذراندم. در ترم بعد، درس انقلاب فرانسه با دکتر خیراندیش یک نقطه عطف بود. از دو نظر: اول آن که فهمیدم چگونه باید جزوه نوشت و صحبت های ارزشمند را ثبت کرد و دوم آن که برای اولین بار در رشته ی تاریخ به مطالعات اضافی و خارج از محدوده ی درسی رو آوردم. فهمیدم که کتابخانه ی میرزای شیرازی چقدر با ارزش است و چقدر می توان از آن استفاده کرد.
نکته در این است که ممکن است این تحولات و اثرات در آن مقطع زمانی حس نمی شدند ولی حالا بعد از سه سال که از بالا نگاه می کنم می بینیم که واقعا چنین بوده است و این چیزها وجود داشته است. همان اصلی که در آغاز گفتم. شاید برخی از دانشجویان علوم سیاسی بگویند که شما تاریخی ها بعد از مدت ها می آیید و مسائل را تئوریزه می کنید، آنها را دسته بندی می کنید ولی ما در همان برهه زمانی مسائل را بررسی می کنیم! پاسخ در همان اصلی است که گفتم. هم شما علوم سیاسی ها و هم ما تاریخی ها، درست می گوییم و عمل می کنیم. هر دو با عینکی خاص خود مسائل را می بینیم. هم نظرات شما در آن دوران صحیح است و هم نظرات ما بعد از گذشت مدت زمانی پس از آن. (اساسا یکی از دلایل شخصی من برای داشتن یک وبلاگ شخصی همین مساله است؛ احترام به فکر و ذهن خود در گذشته و مقایسه نظرات شخصی در طی زمان و در عین حال صحیح بودن همه ی آنها)
چنین دیدگاهی یک مزیت دیگر هم دارم و آن اینکه، انسان از اعتراف به اشتباه و پذیرش آن هراسی نخواهد داشت چراکه بر اساس یک روند طبیعی ممکن است نظرات آینده اش کامل تر از گذشته اش باشد ولی نظرات گذشته نیز در جای خود، شیرین و خواندنی باشند. به کسانی که خود را در گذشته یک احمق می دانند (به هر دلیل)، باید گفت که در حال حاضر احمق هستند که گذشته ی خود را نفی می کنند. گذشته ی انسان جزئی است از حال حاضر اوست و قابل کتمان نیست. گذشته ی او در امروزش اثر گذاشته است و اصلا او محصول آن گذشته است. حتی تصمیم به تغییر و تحول اساسی هم محصول گذشته ی او و تاریخ اوست. اگر من روزی می آیم و رشته ی تاریخ را انتخاب می کنم، لابد عواملی کار را به آنجا رسانده است. مسیری طولانی از گذشته ها (مثلا دوران راهنمایی) طی شده و نهایتا به دو رشته ای شدن ختم شده است. با چنین دیدگاهی انسان كمتر به باور حادثه و شانس رو می آورد و به جای فلسفه بافی و تخیل، عوامل موثر در گذشته را بهتر می شناسد.
گفته های بالا به نوعی اهمیت تاریخ را نیز نشان می دهند. یک جامعه نیز مشابه یک انسان، همین گونه است. جامعه بابد گذشته ی خود را بشناسد و بداند که جایگاه کنونی او در داخل و خارج، متاثر از روند گذشته است. اگر یک جامعه بداند که در چه مسیری از گذشته ی دور قرار داشته تا به اینجا رسیده، می داند که امروز در کجا ایستاده و برای رفتن و ادامه ی مسیری باید چه کند.

در هر صورت، تصمیم به انتخاب رشته ی تاریخ، تحت تاثیر تاریخ زندگی من بود و بعد از سه سال مي توان به خوبي اين مساله را ديد. ترم هاي پنجم و ششم تاريخ بسيار مفيدتر و شيرين تر بودند. با مسائل بيشتري آشنا شدم و كم كم پازل هاي تاريخ در ذهنم كامل تر شدند. دوران كنكور ارشد مكانيك يك تمرين خوب و درس ارزشمند برايم داشت. من فهميدم كه واقعا حرف اول و آخر را انگيزه و در پي آن تلاش مي زند. بايد براي رسيدن به هدفمان تلاش كرد. از اين رو ذهنيت من نسبت به انسان ها نيز عوض شد. كساني در ذهن من انسان هاي بالاتري هستند، كه تلاش بيشتري مي كنند. لایق ترین افراد کسانی هستند که تلاش بیشتری می کنند. (در هر زمینه ای) مسلما در ارتباط با انسان هایی که تلاش زیادی می کنند، دستاوردهای خوبی نصیبمان خواهد شد. بايد به دنبال انسان هاي پرتلاش بود. يك معيار براي تعيين يك الگوي حكومتي هم مي تواند چنين باشد كه بتوان انسان هاي پرتلاش را يافت و به قدرت رساند. (البته این قطعا تنها معیار نیست!) این نتیجه از کنکور ارشد باعث شد تا من تلاشم را در تاریخ افزایش بدهم و یکی از دلایل مهم موفقیت در ترم ششم تاریخ و ترم هشتم مکانیک (تا حدی) همین بود.
سه سال تجربه در رشته ی تاریخ دانشگاه شیراز گرانبها بود و امیدوارم یک روند رو به رشد در ادامه ی اين روند، در شهر تهران طی شود. به نظر من مي ارزيد كه كه با يك رشته ي جديد مثل تاريخ آشنا شد، انسان های بیشتری در این مسیر شناخت و در عوض آن، کمی نمرات مکانیک کم شوند یا کمی تحت فشار قرار گرفت. نوشته های بالا یک نگرش در ۲۲ سالگی از چند سال بود. نگرشی که با سه سال قبلش تفاوت داشت و چه بسا با نگرش آینده ها نیز فرق داشته باشد، اما همه ی این نگرش ها قابل احترام، ارزشمند و شیرین هستند و هر کدام در جای خود می توانند درست باشند...
«اين جريان براي دستيابي به اهداف خود و اثرگذاري در انتخابات آينده از طريق پول و رانت بهدنبال يارگيري است»
این جمله ی گفته ی عالی ترین مقام سپاه پاسداران است. صحبت های سرلشکر جعفری در جمع مسئولین بسیج دانشگاه های کشور. او اعتقاد دارد که امثال مشایی، بقایی و رحیمی که نزدیکترین افراد به رئیس جمهور هستند، به دنبال به دست آوردن آرای پولی در انتخابات مجلس هستند. به عبارتی رسیدن به آرای انتخاباتی با کار خلاف قانون. در واقع جریان انحرافی که بسیار بسیار از آن این روزها می شنویم، هدف انتقادات نوک تیز بسیاری از سیاسیون است و حالا مسئولین نظامی هم صریحا آن ها را می کوبند. از چندین نظر می توان این رخدادها و موضع گیری ها را بررسی کرد:

اول از همه اینکه تعدادی مسئول ارشد دولت که در واقع هسته ی اصلی سیاست ها و فعالیت های دولت هستند، دارای هیچ منزلت و اعتباری برای منتقدین امروز و همراهان دیروزشان نیستند. دلیل این امر فقط اتخاذ روش ها و شیوه های خاص این افراد هست. دلیل این گفته ها بیشتر به گفته ها و موضع گیری های این افراد بر می گردد. دیدگاه های فرهنگی این افراد شاید جرقه ی اولین انتقادات را از ائمه ی جمعه زد ولی اکنون آتشی سهمگین در اطراف آن هاست. اینکه مسئولین یک دولت هم به آسودگی نمی توانند عقاید و تفکراتشان را اعلام کنند (صرف نظر از چگونگی روی کار آمدن آن دولت) بزرگترین خطر برای یک جامعه است. وقتی سران دولت «آزادی بیان» ندارند و به عبارت مناسب تر، «آزادی پس از بیان» ندارند، دیگر جای چه توقعی باقی می ماند که زندانی سیاسی و روزنامه نگار زندانی نداشته باشیم؟
دوم اینکه، تمامی افرادی که به دلایل مختلفی احمدی نژاد را قبول داشتند، دچار یک پارادوکس حل نشدنی شده اند. البته شاید زیاد دوست نداشته باشند به ذهنیت ها و استدلال های گذشته شان فکر کنند، ولی با اندکی تدبر می فهمند که گول خوردند. بسیاری از کسانی که به احمدی نژاد رای داده اند، فکر می کردند که او کاملا تحت نظر رهبر کار می کند. اصلا فکر نمی کردند که این فرد روزی بر سر یک وزیر مقابل رهبر بایستد. معدود افرادی هم که از شخصیت او و برنامه هایش استقبال می کردند، هرگز از ایستادن او مقابل امر رهبر راضی نیستند. این جمله کاملا صحیح است که هرگز چنین چیزهایی در دوره ی خاتمی دیده نشد. من نمی گویم که شما اگر سطحی نگر نبودید باید به موسوی رای می دادید، ولی حداقل پس از مناظره ها، اگر تعصب را کنار می گذاشتید به رای دادن به رضایی، می رسیدید و کلاه به این گشادی را نمی خریدید!

سوم ین مطلب یک تفسیر از فضای سیاسی کشور است. شاید بعدها یکی از خصوصیات مهم و جالب دهه ی سوم جمهوری اسلامی به حساب آید. شیوه ی انتقاد کردن در رسانه های جمعی! روش بدین گونه است که پس از یک رشته رخداد سیاسی به یک گروه از افراد یک برچسب اطلاق می شود. (برچسب هایی نظیر فتنه یا جریان انحرافی یا خواص بی بصیرت) این برچسب ها چندین کارکرد دارد. اینکه نیازی به اشاره به نام افراد نیست. می توان با یک عبارت به جریان های متعددی اشاره کرد. می توان تا حدودی ابهام را در سخنان آورد که تا حدودی نشان از زیرکانه سخن گفتن است و نه بی دقتی. با این برچسب ها می توان افراد را ساده تر صف بندی کرد. و دیگر اینکه بعدها نمی توان چندان به این سخنان با قطعیت اشاره کرد، زیرا تفاسیر گوناگونی از این برچسب ها وجود دارد.

چهارم اين كه آقاي خامنه اي از دو سو براي اجراي خواسته هايش تلاش مي كند. شاید به نوعی تئوری سعید حجاریان (فشار از پایین و چانه زنی از بالا) را تداعی می کند. اینکه جدا از اعلام صریح مواضعش و دستورات از بالا، بوسیله ی نهادهای زیر نظرش هم به تحمیل نظراتش در هر سطحی می پردازد. این که گاهی «فشار از پایین» مقدم بر «دستور از بالا» بوده و گاهی به عکس، نشان از موازی بودن این دو شیوه و هدفمند عمل کردن رهبر ایران است. در واقع این روش کاملا دانسته و آگاهانه به اجرا در می آید و این نشان از مطلقیت حکومت او دارد. چیزی که پیروان او خیلی بدان علاقه دارند و همیشه دوست دارند کلمه ی مطلقه را در کنار ولایت این فقیه آورده شود!
آخرین و مهم ترین نکته را با یک سوال استفهام انکاری و کمی انصاف و منطق می توان روشن کرد. جریانی که بر سر قدرت باشد و در آن نفوذ داشته باشد، طبق گفته ی فرمانده سپاه می آید تا با روش هایی خلاف قانون برای نهاد نظارتی بر خودش (مجلس) رای بخرد و با رانت یارگیری کند. حال این جریان نمی آید برای حفظ قدرتش و دو برابر کردن مدت زمامداری اش، این کار را بکند؟! آقاي جعفري، به نظر شما براي جريان انحرافي كدام يك مهم تر است؟ انتخابات مجلس يا انتخابات رياست جمهوري؟ آيا جريان انحرافی از این روش ها برای انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ بهره نجست؟ و آیا سپاه پاسداران شما با تمام قوا، معترضین به نتایج آن انتخابات را سرکوب نکرد؟

نتیجه : جمهوری اسلامی هنوز هم با حاکمیت در ظاهر مقتدر ولی فقیه اداره می شود و تمامی تصمیمات باید با نظرات او هم سو باشد. بدین خاطر، هم سو بودن یا نبودن کلیه ی برنامه های جاری مملکت با نظرات مقام رهبری، یک راهکار و روش را برای جریان های سیاسی زنده و درون نظام، بوجود آورده است. مشروعیت بخشیدن به فعالیت های گروه ها با استناد به سخنان رهبر صورت می گیرد و آشکار کردن اختلافات و انتقادات جدی هم با استناد به موضع گیری ها و مداخلات رهبری انجام می شود. در واقع همه ی این ها با تصمیمات یک نفر انجام می گیرد. جمهوری اسلامی با شتاب بیشتری نسبت به ده ساله ی نخستش، به حاکمیت فردی و مطلق گرایی پیش می رود. در پس یک حکم حکومتی یا یک مصوبه فرمایشی مجلس چیزی نیست جز نظر یک فرد. در جهانی که بسیاری از کشورها سخن از دموکراسی و رای مردم می زنند، راه جمهوری اسلامی کنونی نه تنها به کربلا و سپس قدس نمی رود بلکه ۱۸۰ درجه خلاف آن است و به ترکستان می رود ...

اگرچه ماهيت اعتراضات تابستان ۸۸ و ادامه ی آن اساسا با جریان اطرافیان احمدی نژاد تفاوت دارد، ولی این دو در یک چیز مشترک هستند. این دو در یک مسیر مشترک تحت حملات سیاسیون واقع می شوند. حملاتی که بالای سر همه ی آنها رهبر ایستاده و نه تنها نظاره گر بلکه برنامه ریز هم می باشد. اوست که علاقه دارد تا چنین مسائلی را پله پله به آنچه که دوست دارد، برساند. اقدامات گروه های تحت فرمان او کاملا با سیاست ها و برنامه های او مطابق است و فعل و سخن این گروه ها (از جمله سپاه)، چیزی جر فعل و سخن او نیست. عده ای از حامیان او مثل همیشه این واقعیت ها را کتمان می کنند و عده ای هم به این برنامه ریزی ها افتخار می کنند اما باید از آن ها پرسید که مطمئن هستید که مانند رایتان به ولایت مداری احمدی نژاد، دچار اشتباه نشده اید؟
|
|